Friday, October 15, 2004
ترانه ساز
سلام دوستای مهربون...
این یکی از ترانه های معروف فریدون....از کاست غریبه
حرف های دلمه
آهای خوشگل عاشق
آهای عمر دقایق
آهای وصل به موهای تو سنجاق شقائق
آهای ای گل شب بو
آهای گل هیاهو
طعنه زده چشم های تو به چشم های آهو
دلم لاله عاشق
آهای بنفشه تر
نکن غنچه قلبم رو تو پرپر
من که دل به تو دادم
چرا بردی ز یادم
بگو با من عاشق چرا برات زیادم؟..
آهای صدای گیتار
آهای قلب رو دیوار
اگه دست روی دستام نذاری....خدا نگهدار
خدا نگهدار
دست یاس پر احساس آی مریم رازم
تا آن روزی که نفسم بزنه....ترانه سازم.....
ترانه سازم
جمعه 24 مهرماه....
Friday, October 01, 2004
قصهء رنگ پریدهء خون سرد
من ندانم با که گویم شرح درد:
قصهء رنگ پریدهء خون سرد؟
هر که بامن همره و هم پیمانه شد،
عاقبت شیدا دل و دیوانه شد.
قصه ام عشاق را دلخون کند،
عاقبت خواننده را مجنون کند.
آتش عشق است گیرد بر کسی
کاو ز سوزعشق ،می سوزد بسی
قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش
یادم می آید مرا کز کودکی
همره من بود همواره یکی
قصه ای دارم از این همراه خود
همره خوش ظاهر و بد خواه خود
او مرا همراه بودی هر دمی،
سیرها میکردم اندر عالمی
یک نگارستانم آمد در نظر ،
اندرو هر گونه حسن و زیب و فر.
هر نگاری رو جمالی خاص بود
یک صفت،یک غمزه و یک رنگ سود،
هر یکی محنت زدا ،خاطر نواز،
شیوهء جلوه گری را کرده ساز،
هر یکی با یک کرشمه ، یک هنر،
هوش بردی وشکیبایی زه سر.
هر نگاری را به دست اندر کمند،
می کشیدی هر که افتادی به بند.
بهر ایشان عالمی گرد آمده،
محو گشته،عاشق و حیرت زده.
من که دراین حلقه بودم بی قرار،
عاقبت کردم نگاری اختیار.
مهر او بسرشت با بنیاد من،
کودکی شد محو، بگذشت آن زمن.
رفت از من طاقت و صبر و قرار،
باز میجستم همیشه وصل یار.
هر کجابودم ، به هر جا می شدم،
بود آن همراه دیرین در پی ام.
من نمیدانستم این همراه کیست،
قصدش ازهمراهی در کار چیست؟
بس که دیدم نیکی و یاری او،
کارسازی ومدد کاری او،
گفتم: ای غافل ببیاد جست او
هر که باشد دوتارت دست او.
شادی تو ازمددکاری اوست،
باز پرس ازحال دیرینهء دوست.
گفتمش:ای نازنین یار نکو،
همرها،توچه کسی؟آخر بگو
کیستی؟ چه نام داری ؟ گفت: عشق.
چیستی که بیقرار؟ گفت :عشق.
گفت: توچونی؟ حال تو چون است؟من
گفتمش:روی تو بزداید محن
تو کجایی؟ من خوشم؟ گفتم: خوشی،
خوب صورت،خوب سیرت دلکشی!
به به از کردا ر و رفتار خوشت!
به به از این کردار و رفتار خوشت!
بی تو یک لحظه نخواهم زندگی،
خیر بینی ،باش در پایندگی!
باز آی و ره نما،در پیش رو
که منم آماده و مفتون تو.
درو افتاد و من از دنبال وی
شاد می رفتم، بدی نی ، بیم نی.
در پی او سیر ها کردم بسی
از همه جز او نمی دیدم کسی.
چون که در من سوز او تاثیر کرد
عالمی در نزد من تغییر کرد.
عشق، کاول صورتی نیکو داشت،
بس بدیهاعاقبت در خوی داشت،
روز درد وروز ناکامی رسید
عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید.
ناگهان دیدم خطا کردم ، خطا،
که بدو کردم ز خامی اقتدا
آدم کم تجربهء ظاهر پرست،
زآفت و شر زمان هرگز نرست
من زخامی عشق را خوردم فریب
که شدم از شادمانی بی نصیب!
در پشیمانی سرآمد روزگار،
یک شبی تنها بدم در کوهسار
سر به زانو تفکر برده پیش،
محو گشته در پریشانی خویش،
زار مینالیدم از خامی خود،
در نخستین درد و ناکامی خود.
که چرا بی تجربه بی معرفت،
بیتامل،بیخبر،بی مشورت
من که هیچ از خوی او نشناختم،
از چه آخر جانب او تاختم؟
دیدم ازافسوس و ناله نیست سود
درد را باید یکی چاره نمود.
چاره ای میجستم تا که گردم رها
زان جهان درد و طوفان بلا.
سعی می کردم به هر حیله شود،
چارهء این عشق بد پیله شود.
عشق کز اول مرا در حکم بود،
آنچه میگفتم بکن، آن می نمود
من ندانم چه شد کان روزگار
اندک اندک برد از من اختیار
هر چه کردم کزو گردم رها،
در نهان بامن می گفت این ندا:
بایدت جویی همیشه وصل او
که فکنده است او ترا در جست و جو
ترک آن زیبا رخ فرخنده حال
از محالات است،از محالات است از محال.
گفتم ای یار من شوریده سر
سوختم درمحنت و درد و خطر
در میان آتشم آورده ای،
این چه کاراست،اینکه با من کردی؟
چند داری جان من در بند،چند؟
بگسل آخر از من بیچاره بند.
هر چه کردم لابه و فغان و داد
گوش بست وچشم بر هم نهاد.
یعنی: ای بیچاره باید سوختن،
نه به آزادی سرور اندوختن
بایدت داری سره تسلیم پیش
تا سوزه من بسوزی جان خویش.
چون که دیدم سرنوشت خویش را،
تن بدادم تا بسوزم در بلا.
مبتلا را چیست چاره جز رضا،چون نباید راه دفع ابتلا؟
این سزای آن کسان خام را
که نیندیشند هیچ انجام را.
سالها بگذشت و در بندم اسیر،
کو مرا یک یاوری کو دستگیر؟
می کشد هر لحظه ام در بند سخت،
او چه خواهد از من برگشته بخت؟
ای دریغا روزگارم شد سیاه!
آه از این عشق قوی پی آه ! آه!
کودکی کو!شادمانی ها چه شد؟
تازگی ها،کامرانی ها چه شد؟چه شد آن رنگ منو آن
حال من؛محو شد آن اولین آمال من
شده پریده،رنگ من از رنج و درد
این منم رنگ پریده خون سرد.
عشقم آخر در جهان بد نام کرد
آخرم رسوای خاص و عام کرد،
وه! چه نیرنگ و چه افسون داشت او
که مرا باجلوه مفتون داشت او.
نه مرا غمخواری نه هیچ یار.
مفزاید درد و آسوده نیم،
چیست این هنگامه، آخر من کیم؟
که شده مانندء دیوانگان
میروم شیدا سر و شیون کنان.
میروم هرجا، به هر سو،کو به کو،
خود نمیدانم چه دارم در جست و جو.
سخت حیران می شوم در کار خود،
که نمی دانم ره و رفتار خود.
خیره خیره گاه گریان می شوم
بی سبب گاه گریزان میشوم.
زشت آمد درنظر ها کار من،
خلف تفرت دارد از گفتاره من
دور گشتند از من آن یاران همه،
چه شدند ایشان، چه شد آن هم همه؟
چه شد آن یاری که از یاران من،
خویش را خواندی ز جانبازان من؟
من شنیدم بود از آن انجمن
که ملامت گو بدند و ضد من.
چه شد آن یار نکویی کز صفا
دم زدی پیوسته با من از وفا؟
گم شد ازمن، گم شد از یاد او،
ماندند برجا قصهء بیداد او.
بی مروت یارمن ،ای بی وفا،
بی سبب ازمن چرا گشتی جدا؟
بی مروت این جفاهایت چراست؟
یار، آخرآن وفاهایت کجاست؟
چه شد آن یاریی که با من داشتی
دعوی یک باطنی و آشتی؟
چون مرابیچاره و سرگشته دید
اندک اندک آشنایی را برید.
دیدمش،گفتم: منم ، نشناخت او،
بی تامل روز من برتاخت او.
مرحبا برخوی یاران جهان!
مرحبا برپایداریهای خلق،
دوستی خلق و یاریهای خلق!
بس که دیدم جور از یاران خود،
من شدم رنگ پریده، خونه سرد
پس نشاید دوستی با خلق کرد.
وای بر حال من بد بخت ! وای!
کس به درد من مبادا مبتلای
عشق با من گفت: زجا برخیز ،هان!
خلق را ازدرد بختی رهان!
خواستم تا ره نمایم خلق را،
تا زنا کامی رهانم خلق را
می نمودم راهشان، رفتارشان،
منع می کردم من از پیکارشان،
خلق صاحب فهم ،صاحب معرفت
عاقبت نشنیدند پندم ،عاقبت
جمله می گفتند او دیوانه است
گاه گفتند او پی افسانه است
خلق م آخر بس ملامتها نمود.
سرزنش ها وحقارت ها نمود
با چنین هدیه ای مرا پاداش کرد،
هدیه ،آری،هدیه ای از رنج و درد،
که پریشانی من افزون نمود.
خیر خواهی راچنین پاداش بود
عاقبت قدر مرا نشناختند ،
بی سبب آزرده از خود ساختند
بیشتر آنکس که دانا می نمود،
نفرتش از حق و حق آرنده بود.
آدمی نزدیک خود را کی شناخت
دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
آنکه کمتر قدر تو داند درست،
در میانخویشان و نزدیکان توست
الغرض این مردم حق نشناس
بس بدی کردند بیرون از قیاس،
هدیه ها دادندم از درد و محن
زان سراسر هدیهء جانسوز،من
یادگاری ساختم با آه و درد
نام آن رنگ پریدهء خون سرد
مرحبا برعقل کردار و خلق
مرحبا بر طینت و رفتار خلق!
مرحبا برآدم نیکو نهاد
حیف ازاوایی که در عالم فتاد
خوب پاداش مرا دادند، خوب!
خوب دادعقل را دادند ،خوب!
نور حق پیداست، لیکن چشم خلق کور،
کور را چه سود پیش چشم نور؟
ای دریغا از دل پر سوزه من
Wednesday, September 29, 2004
هجران
سلام دوستای خوبم...هیچی نمیتونم بگم...
قطره قطره اشک های تنهایی و عشق نثار خاک پایش.........
.................عید همه شما پاکان مبارک.................
وصال دوست گرت دست میدهد یک دم...برو که هر چه مراد است در جهان داری
...............................................................
...............................................................
مانده ام با غم هجران نگارم چـه کنـم .... عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم
چشم آلوده کجـا ديــدن دلـدار کجـا .... چشم ديـدار رخ يار ندارم چــه کنم
با نگاهی بگشـا عقده ديريــن مرا .... کز فراغت گره افتاده به کارم چه کنم
جلوه ای کن که دمی روی نکویت نگرم .... گرچه لایق نبود دیده تارم چه کنم
اشک می ریزم و با غصــه دل همراهـم ... که ز هجران تومن اشک نریزم چه کنم
طوق بر گردن من رشتـه عشــق تو بود .... تا کشاند به سـر چوبه دارم چه کنم
غربت
يکشب آمدی از راه، شب که نه، غروبی بود
ديدمت دلم لرزيد، اين شروع خوبی بود
چشمهايت انگاری چشمهی نجابت بود
- آمد او - به خود گفتم: آنکه توی خوابت بود
چشمهات میگفتند: عاشقی نخواهی کرد
دور میشدم گفتی: صبر کن! ببين! برگرد
عاشقانه خنديدی، دستمان به هم پيوست
کوچای که خلوت قشنگی داشت يادت هست
کوچه ای که بافتش قديمی بود
و هميشه میگفتی: خلوتش صميمی بود
با بهانهی باران، چشمهايمان تر بود
کوچه؛ من؛ تو؛ باران، آه !، راستی که محشر بود
با تو خلوت شب را خوب زير و رو کرديم
تازه اول شب بود، زود بود برگرديم
میروی سفر گفتی گر چه دور خواهی شد
زود باز میگردی، کاش باورم میشد !
در کنار تو آنشب مملو از سخن بودم
فکر میکنم گاهی: آنکه بود، من بودم؟
آنکه شعرها میخواند، آنکه التماست کرد:
میروی برو ... اما، کمی زودتر برگرد
بیجواب گم میشد سايهات ميان شب
تا سپيده باريديم: من و آسمان شب ...
بعد رفتنت ماندم در هجوم تنهايی
حس مبهمی میگفت: میروی نمیآيی
... بیتو میکشم بر دوش کولهبار غربت را
پرسه میزنم تنها کوچههای خلوت را
خسته از دل تنگم بر میآورم آهی
بعد بیتو میخوانم شعر «کوچه» را گاهی
آه ! با من ِبیتو کوچهها همه سردند
نيستی چه میدانی؛ با دلم چهها کردند؟
سادهلوحیام را باش؛ هر کسی که میآيد
با خودم میانديشم: اين يکی تويی شايد
کوچهای که يادت هست، بیعبور دلگيراست
خواب ديدهام يکشب میرسی ولی دير است
Friday, September 24, 2004
تنها ميشم
بمون نرو تنهام نزار
براي چشم خيس من
يه راه چاره ای بزار
اگه بري دق می کنم
تمام اين گريه ها رو
نذر دقايق مي کنم
هر چي گل شقايقه
قربوني رات می کنم
براي با تو موندنم
راز و نيازا می کنم
ببين بازم از تو مي گم
بارون چه نم نم ميزنه
چشمای خيس و تر من
از عشق تو دم ميزنه
بارون برام ساز ميزنه
رو سقف اين شکسته دل
غبار ماتم می شينه
تو لحظه هاي واپسين
بشين يه دم منو ببين
که بی تو تنهام مي ميرم
اگر که من آه مي کشم
عشقمو فرياد می کشم
واسه اينه که دوست دارم
بزار که تنها نمونم
بزار که تنها نمونم
متن از خانم آزادی نژاد
جمعه سوم مهر سال 1383
Monday, September 20, 2004
نيروي عشق
گاهي در خلوت تنهاييمون وقتي بارون غم پنجره سكوت خستگيهامونو نمناك ميكنه.
وقتي طوفان بي پناهي داره از پا درمون مياره .
وقتي دلمون زير فشار سختيها به گريه پناه مي بره
شايد وسعت دريا بتونه كمي اروممون كنه
دريا
با اون ارامش خيالي هنگامي كه فرياد دردهاش موجي ميشه وهراسون به ساحل پناه مي بره
گويي دنبال گمشده اي ميون صخره ها رو جستجو ميكنه
شايد غربت و انتظار كوير كمك كنه تنهايي خودمونو فراموش كنيم.
نگاه كوير ترانه بارون رو زمزمه ميكنه
باروني كه زخمهاي كهنه و عميقشو التيام بده
شايد دريا هيچ وقت گمشدشو پيدا نكنه
شايد كوير تا هميشه در انتظار بارون زخمهاي جديدتري رو تجربه كنه
ولي قدرتي جادويي اجازه نميده خستگي دريا و تنهايي كوير از پا درشون بياره
نيرويي كه در تلخ ترين لحظات شيريني رسيدن رو به يادشون مي ياره
نيروي عشق
Saturday, September 18, 2004
هشدار سبز
* كاش بياييم برای بی پناها سايبون باشيم
با دلای دل شكسته كمی مهربون باشيم
* كاش بياييم به باغبونا كمی حرمت بذاريم
احترام دلای شكسته رو نگه داريم
* كاش به مهربونترا دينمون رو ادا كنيم
سهم خوشبختی مون رو وقف بزرگترا كنيم
* كاش يه كاری بكنيم كه خستگی ها در بشه
مرهمی بشيم كه زخم آدما بهتر بشه
* كاش كه شاخه ی درخت زندگی رو نشكنيم
هفته ای يه بار به باغبونامون سربزنيم
* كاش كه پاك كنيم تمام اشكايی كه جاريه
خوب نگه داريم چيزی كه واسه يادگاريه
* كاش دس پرنده های بی پناه رو بگيريم
توی آسمون بريم دامن ماه رو بگيريم
* كاش با مهربونی مون غصه ها رو كم بكنيم
رشته های عشق رو تا هميشه محكم بكنيم
* كاش بشينيم پای صحبت اونا كه بی كسن
اگه درد دل كنن به آرزوشون ميرسن
* كاش تو عصری كه همش سنگيه و آهنيه
بگيم از چيرايی كه خوبه ولی رفتنيه
* كاش هنوز دير نشده قدر هم رو خوب بدونيم
نكنه دير بشه تا ابد پشيمون بمونيم
* كاش كه اين يه جمله هيچ موقع ز يادمون نره
آدمی چه بد باشه چه خوب باشه مسافره
مريم حيدرزاده
Monday, September 13, 2004
افسوس!!!
لحظاتی است که در باد فریاد میزنم
هق هق می کنم و اشک می ریزم
آه می کشم و تو....
و باز هم حسرت ..................
کوچه دراز است ،هوا مه آلود
من در این سوی کوچه....
تو در آن سو...
باد شدیدا می وزد
مه صورتم را محو می کند و
طنین صدایم را گنگ و خسته
و تو مرا نمی بینی...
و صدایم را نمی شنوی.
و فریادهایم، هق هق ام.... و اشک هایم
همه با باد می روند.
دیگر وقتی نمانده.......... کوچه دراز است و بی عبور.
و تو قبلا گفته بودی....
کوچه انتها ندارد.
و من تازه باور کردم..........
افسوس!!!
Monday, September 06, 2004
برگ
مثل برگي خشك تنها
روي شاخه موندم اينجا
حيرونم
توي چنگ وحشي باد
بردم از خاطر و ازياد
بپوسم
همه ي روزاي من
قصه بودن من توي آينه دلها
مثل شب سياه و سرده
مثه ابرا رنگ درده
***
تو شتاب لحظه ها
من با خودم يكه و تنهام
ميدونم
همه ي روزاي من قصه بودن من توي آينه دلها
مثل شب سياه و سرده
مثه ابرا رنگ درده
مثل يه غروب تنها كه ميشينه پشت ابرا
يه سكوت...
توي اين بيهودگي ها
لحظه ها رو ميشمارم
انتظار...
Friday, August 27, 2004
آرش كمانگير
تكه اي از شعر نوي آرش كمانگير سروده شاعر معاصر سياوش كسرايي را در زير براي همه دوستان عزيزم مي آورم . اميدوارم كه مورد پسند قرار گيرد.و
........................................
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشتهاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي عِطر خاك باران خورده كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن ، رفتن ، دويدن
عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن
پا به پاي شادمانيهاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن ، كار كردن
آرَميدن
چشم اندار بيابانهاي خشك و خسته را ديدن
چرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
همنفس با بلبلان آواره خواندن
در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن و رهانيدن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاهگاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مَه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي بارانها شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بام ديدن
يا شب برفي
پيش آتشها نشستن
دل به رؤياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي ، آتشگهي ديرنده پابرجاست
گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر كران پيداست
ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگي اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده بر روي كوهها دامان
آشيانها بر سرانگشتان تو جاويد
چشمه ها در سايبانهاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگزار آتش
سر بلند و سبز باش اي جنكل انسان
زندگي را شعله بايد بر فروزنده
شعله را هيمه سوزنده
آري آري زندگي زيباست
زندگي ، آتشگهي ديرنده پابرجاست
گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر كران پيداست
ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست
Wednesday, August 25, 2004
آسمان ديده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان در شب کاغذ ها
پنجه هايم جرقه می کارد
شعر ديوانه ی تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست
از سياهی چرا هراسيدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر خواب آور گل ياس است
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم . . . تــو . . . پای تا سر تو
زندگی که هزار باره بود
بار ديگر تــو . . . بار ديگر تو
بس که لبريزم از تو ميخواهم
بروم در ميان صحراها
سر بسايم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج درياها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
که همين دوست داشتن زيباست
Monday, August 23, 2004
چند نصيحت از بزرگان
به نام حق
.نهال دوستي واقعي آهسته رشد مي کند.
.بزرگتر از آرامش فکر هيچ خوشبختيي نيست.
.سخت نگيرييد بر غم ها و نگراني هاي خود بخنديد تا ببينيد چگونه دود مي شوند و به هوا مي روند.
.هر وقت بتوانيم بعد از شکست لبخند بزنيم شجاع خواهيم بود.
.مايوس مباش زيرا ممکن است آخرين کليدي که در جيب داري قفل را بگشايد.
.اگر تو را دشمني مي باشد دلتنگ مشو که هر که را دشمني نباشد بي قدر و بها مي باشد.
.براي کسي که آهسته و پيوسته راه مي رود هيچ راهي دور نيست.
.زندگي خيلي جدي تر از آن است که بخواهيد درباره اش جدي صحبت کنيد.
.بهترين درمان براي قلب هاي شکسته اين است که دوباره بشکند.
.بهترين انتقام ها فراموشي و بخشش است.
.عالي ترين سلاح براي مغلوب کردن دشمن خونسردي است.
. عشق کد زندگي ست.
.عاشق شدن هنر نيست عاشق ماندن هنر است.
.زندگي به سه چيز پايدار است:اميد ، صبر و گذشت کسي که هر يکي از اينها را داشته باشد هرگز فرو
نمي ريزد.
.صبر کليد پيروزي است.
.اين شکست ها هستند که مو فقيت ها را جذاب مي کنند.
. هميشه اميد داشته باش چون هميشه فردايي هست.
. شوخي شوخي به گذشته ها نگاه کنيد و جدي از آنها درس بگيريد.
. دوست آن نيست که يک دل به صد يار دهد دوست آن است که صد دل به يک يار دهد.
.محبت خرجي ندارد در حالي که مي تواند همه چيز را خريداري کند.
.انسان تا زماني که طعم تلخي ها را نچشد معناي خوشبختي را درک نمي کند.
.غرور انسان را نابود مي کند.
.رازت را به کسي نگو ! وقتي خودت نمي تواني آن را حفظ کني چگونه از ديگران انتظار داري که
آن را برايت حفظ کنند؟
.از زندگي از آنچه آرزويش را داريم تنها آنچه به ما مي رسد كه خواستيم بدستش بياوريم.
روزگار غريبيست نازنين
و در روزگاری كه قيمت عشق را به حراج يأس فروختند، كدامين تير خصم به سوی مرغ عشق نشانه رفت و كدام زشت جامه، گل های بهاری را چيد؟!
و در روزی كه خنده ها همه از روی رياست؛ و گل های ياس همه تشنه و مرغ عشق ها خسته از پرواز. و به آن زمان كه عصمت گل نايابيست و نسيمی نيست كه بويی از صداقت و مهر را به خانه ها آورد.
بازارهای داغ دروغ، نگاه های پر كينه، چشم های شهوت و سينه های مالامال از حسد. قلب های تهی از عشق و دست های آلوده به گناه.
و گذر كاروان عمر از ميان باغ های سوخته و درختان بی ثمر و چاه های خشكيده.
چه سود كه ما را بال پرواز نيست و صد افسوس كه روح كوچكمان گنجايش اين همه محبت و عشق را نداشت.
برای شادی روح عشق فاتحه ای نمی خوانی؟
Friday, August 20, 2004
بودن
ز بودن سخن گفتی
ز بودن ما در اين کوير بی پايان
ز اشکهای شوق يافتن
گفتی ز عشق
گفتی ز باغ دل ما
ز روييدن عشقی سرخ
در دياری که روييدن گل، سراب است
گفتی ز تنهاييمان
در اين جنگل سرد
و گفتی از آن غروب غمگين
وز بوی تلخ جدايی
تو گفتی ای الهه نور
ز عشق شب شکن ما
تو گفتی
و کلامت سخن عشق بود
زندگی صدای سخن عشق است
زندگی جاده ای است که اگر هدف نداشته باشی سرگردون میشی و
ازجاده اصلی میزنی به خاکی و یک ادم بی هدف نه می تونه
عاشق باشه و نه عاقل و از مسیر زندگی خارج میشه...
و می تونه زندگی درخته باشه و یا
رود یا چشمه ویا دریا و یا........ میتونیم زندگی رو به هر چیزی مثال بزنیم
.....................
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند
Thursday, August 19, 2004
عطر بهار نارنج
بوي اميد آورد عطر خوش بهاران
نقش بهشت دارد دامان كوهساران
در باغ خوشه خوشه نيلوفران رنگين
گل دسته دسته دسته نه ده نه صد هزاران
شبنم نگين نشانده است در چشم مست نرگس
رخسار لاله غرق است در بوسه هاي باران
خود بانگ زندگانيست در كوه و دامن دشت
آهنگ عندليبيان آواز آبشاران
چون از نسيم رقصد گيسوي بيد مجنون
لرزد به سينه از عشق دلهاي بي قراران
نقشي ز آسمان است در شام پر ستاره
پيش از طلوع خورشيد صحن شكوفه زاران
در بستر چمن ها از بهر خواب نوشين
لالايي لطيفيست آواي جويباران
در كوي گلفروشان گر پا نهي به گلگشت
گل دسته دسته بيني در دست گلعذاران
از باغ هاي شيراز عطر بهار نارنج
آرد پيام مستي بر جان هوشياران
در شامهاي مهتاب عشاق كوچه گردند
آواز عشق خيزد از ناي رهگذاران
چون خوشه يي معلق بر داربست ديدم
باز آمدم به خاطره احوال سربداران
اي گل بيا بهارست بر تخت سبزه بنشين
تا بر تو گل فشانم در حال بوسه باران
به ناگهان
عشق را مي گويم
بسان بهمني
غلتان
و صاعقه اي
رخشان
مي آيد
با هزاران لهجه
تا هم آواز قناري شود
و در آينه اي به وسعت ملكوت
سيماي ازلي خود را بنگرد
Monday, August 16, 2004
بازم بارون!!!!!!
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها ايستاده :
در گذرها ...رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پريدم همچو آهو
می دويدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانيدم به پايين
شاخه های بيدمشکی
دست من می گشت رنگين
از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می ديدم در آنجا
بود دلکش ، بود زيبا
شاد بودم
می سرودم :
" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
" اين درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد
ای درخت سبز و زيبا
هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از ميانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گيسوی سيمين مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل
به ! چه زيبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا !
Friday, August 13, 2004
به اونايي كه دوسشون دارين
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
من که حیران ز ملاقاتِ توأم چون خیالی ز خیالاتِ توام به مراعات کنی دلجویی وه که بیدل ز مراعاتِ تو...
-
به نام خدا دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان ش...
-
به نام آدم سلام دوستان عزیز..... بنیامین رو که همه میشناسین.... متن ترانه آدم آهنی شو اینجا میارم.... واقعا قشنگ بیان کرده من نمیدونم شاع...
-
سلام دوستای خوبم.... بعد از مدتها اومدم... ... .... ..... آن صبح سرد سوم دي 1360 , فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظه ي طلوع صورتي شده بو...