من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه , اون از غصه توست

Saturday, May 09, 2009

به نام حشق

تفاوت عشق و هوس1 " عشق معطوف به غير از خود است. در حاليكهمحور هوس خود فرد و لذت اوست. جملات زير رامقايسه كنيد:- ( من) دوستت دارم- ( من) برات مي ميرم- (براي من) هيچكس مثل تو نميشه- ( من ) هميشه به فكر توام-( من) را فراموش نكن- ( من ) از تو رنجيدمدر حاليكه در عشق، توجه به حالتها و لذتهايخود نيست. و خواست و شرايط معشوق جايگزينخودخواهي فرد مي شود.جمله معشوق است و عاشق پرده ايزنده معشوق است و عاشق مرده اي2 " هوس پاسخ به يك نياز جسماني و رواني است،مثل نياز به آب، نياز به اكسيژن ، نياز به غذا.ولي عشق فراتر از يك چنين نيازي هست. عشق فراهمآورنده رشد و خودشكوفايي فرد است. لذا فردعاشقخود را خوار نمي كند، كوچك نمي كند. عشق عزت واحترام دارد و اين احترام از روي بي نيازي وبزرگي عشق حاصل مي شود. شايد در فيلم ها ديده وشنيده باشيد كه فردي مي گويد« من عشق را گدايينمي كنم».هر چه جز عشقست، شد ماكولِ[1] عشقدو جهان يك دانه پيش نَولِ[2] عشقدانه يي مر مرغ را هرگز خورَد؟كاهدان مر اسب را هرگز چَرَد[3]؟3 " عشق محدود كننده و زنداني كننده معشوقنيست. عشق آزاد كننده است. اگر فردي را مجبوركنيم كه همه علائق ، سليقه ها و تفكراتش را فقطمتوجه ما كند و فقط به ما بينديشد، او را محدودبه خودمان كرده ايم، نه اينكه عاشق خودكردهباشيم. در واقع اين عشق نيست، اين يك هوس است وما را وابسته به شخص ديگري نموده است.آنكه او بسته غم و خنده بوداو بدين دو عاريت زنده بودباغ سبز عشق، كو بي منتهاستجز غم و شادي درو بس ميوه هاستعاشقي زين هر دو حالت، برترستبي بهار و بي خزان ، سبز و ترستدر نگنجد عشق در گفت و شنيدعشق، دريايي ست قعرش ناپديد.4 " عشق با بدبيني و سوء ظن همراه نيست. عشق يكاعتماد است. يك اطمينان است و پس از شناخترفتار، گفتار و احساسات معشوق، و به جهت يكآگاهي عميق به وجود مي آيد. لذا ابتدا اعتمادبه وجود مي آيد و بعد عشق منعقد مي شود.بعضي ها مي پرسند «بايد اول عاشق شد بعدازدواج كرد يا اول ازدواج كرد بعد عاشق شد؟!»در جواب بايد گفت: اگر بعد از ازدواج بخواهيعاشق بشوي كه كار از كار گذشته است و آن فرد هرخصوصيت يا رفتار و يا افكار و احساسي كه داشتهباشد، بايد تحمل كنيد، نام اين عشق نيست.از طرف ديگر بدون بررسي ، شناخت ، تحقيق وارتباط رسمي چگونه مي توان عاشق فردي شد تا درپي آن ازدواج كرد؟ ( يعني روش عاشق شدن قبل ازازدواج چگونه است)خلاصه اينكه، طي يك فرايند رسمي كه خانواده هادر جريان هستند، و ارتباطات شما آشكار و شفافهست. با مشورت و بررسي شما و خانواده هايتان ازفرد مقابل آگاهي به دست مي آوريد، تناسبرفتارها، نقاط ضعف ، احساسات و افكار يكديگررا مي سنجيد و ساير معيارهاي مطلوب را دقيقاارزيابي مي كنيد. بديهي است كه اگر اين مواردمثبت باشد خواه ناخواه شما عاشق فرد مي شويد(نه هوس پيدا كنيد).اما هوس اينست كه معمولا به صرف مجاورت ايجادمي شود. همكلاسي، هم محله اي، همكار، فاميل و...، مي بينيد، خنده ها و عشوه هايش را حس ميكنيد، شيطنتها ، بازيگوشي ها، و كلاس گذاشتنهايش را نظاره مي كنيد، به دلتون مي افتد كهعاشقش هستيد و با خيالات مستمر از او غولي ميسازيد كه فقط بعد از ازدواج شكسته مي شود وواقعيت آن روشن مي شود. معمولا چنين دو نفري بهجاي شناخت يكديگر، انرژي خود را صرف احساساتيكديگر مي كنند، دل ميدهند و قلوه مي گيرند،هر روز به تعداد زيادي براي يكديگر مي ميرند،يا حداقل غش مي كنند و تعارفات كلاس بالا نصيبهم مي كنند، از وجود يكديگر ممنون مي شوند، ازهم زياد تشكر مي كنند، با مطالعاتي كه در موردمخ زني دختر يا پسر در اينترنت يا ....آموختهاند سعي مي كنند طرف مقابل را شيفته خود سازند( به هر قيمتي)به هم زياد كادو مي دهند، متونادبي جالب ، آهنگهاي احساس نواز، و مبالغه هايغير عقلاني به يكديگر پيشكش مي كنند، كم كمنقش پدر، مادر، دوستان، همكاران و ... را حذفكرده و همه را يك جا به محبوب خود پيشكش ميكنند، و وقت خود را يا با او پر مي كنند يا باخيالات او سر مي كنند و در خيالات خود او را تكستاره اي مي دانند كه آسمان قلب آنها رانوراني مي كند، بدون او زندگي معني و مفهوم وشور خود را از دست مي دهد. او يك انسان نيست، يكفرشته است، او هيچ عيبي ندارد، و فقط و فقط مهرو عشق و صفا و نقاط مثبت است. تصور از دست دادناو ، كابوسي وحشتناك هست. مفعول شعرهاي تمامترانه هاي شاد و غمناك به نوعي به محبوب آنهابر مي گردد، واينگونه اين احساسات غير قابلكنترل مي شود ، در حاليكه عشق همانطور كه گفتهشد، فرايند مشخصي از آگاهي مي باشد. منظور ايننيست كه از احساس تهي باشد، نه ، اما احساس يكياز پارامتر هاي مهم در كنار پارامترهاي آگاهيهست كه نمي تواند جاي خالي ديگر خصيصه ها را پركند.احساس انفجار آميز در رابطه ها منجر به تحريفواقعيت ها شده و آنقدر آب را گل آلود مي كند كهخود فرد به هيچ وجه قادر به شناخت صحيح طرفمقابل خود نيست. و پس از فروكش كردن احساست، پساز ازدواج ، تفاوت ميان خيالات خود و واقعيتها را درك مي كنند.5 " عاشق، خود را ملزم مي داند كه حريم عشق ومعشوق را رعايت كند و هنجارها را به نفع لذتخود نمي شكند. عاشق در پي كام گرفتن از معشوق،پيش از آنكه اين حريم كامل و رسمي شود، نيست.بايد كانون خانواده شكل گيرد و انعقاد پيمانزناشويي انجام پذيرد و طرفين مسئوليت زندگي وتعهد كامل را نسبت به هم بپذيرند. هر گونهخلوت، لمس و ارتباطي كه جنبه لذت جويي داشتهباشد (قبل از تعهد كامل زناشويي و در چارچوبقانون)، صرفا آسيب پذيري عشق را به همراه داردو اين آزمايش كردن عشق نيست، بلكه سيراب كردنهوس و عطش شهواني است.عشق هايي كز پيِ رنگي بُوَدعشق نَبوَد ، عاقبت ننگي بود6 " چنين مواردي از نشانه هاي هوس هستند:زودرنجي، قهر و آشتي ، دل خوري، نگراني، ترديد، عجله در به نتيجه رسيدن، امروز و فردا كردن،زبان بازي كردن، با چند نفر ارتباط صميميوعميق عاطفي گرفتن، روياپردازي در مورد فرد،چشم پوشي از نقاط ضعف آن شخص و ... ، همه ازنشانه هاي هوس است، در حاليكه عشق ، قامتيرعناتر، بزرگتر ، قوي تر و منحصر به فرد دارد واز همه مهمتر آرامش بخش است و نگراني از درسترفتن، ندارد. عشق هايي كه نگراني آفرين،اضطراب آور و دمدمي مزاج و به ظواهر فرد بستگيدارد، همان هوسها هستند كه « محور من» در آنهاقوي است . يعني فرد همه چيز را براي خودش ميخواهد ، نه معشوقهر كه را جامه ز عشقي چاك شداو ز حرص و جمله عيبي پاك شدشاد باش اي عشقِ خوش سوداي مااي طبيبِ جمله علت هايِ مااي دوايِ نخوت و ناموسِ مااي تو افلاطون و جالينوس ماجسمِ خاك از عشق ، بر افلاك شدكوه، در رقص آمد و چالاك شد7 " عشق پيش نياز لازم دارد.يعني فرد بايد رشد كند و از مراحلي بگذرد تانوبت به عاشق شدن برسد. كسي كه هنور با والدينشدرگير است، سازگاري با همكاران ندارد، رابطهصميمانه اي با دوستانش ندارد. افسرده و مضطراباست، تصميم هاي مهمي در زندگي نگرفته يا بهاجرا در نياورده است، از اين شاخه به آن شاخهمي پرد، هدف زندگي خود را شفاف ترسيم نكردهاست. و حتي در انتخاب هنجارها به انتخاب ثابتيبراي وضع ظاهري ، پوشش و نحوه رفتارش نرسيدهاست و مردد بوده و روز به روز شكل به شكل مي شودو هويت خود را نيافته است، مانند كودك پيشدبستاني است كه براي اردو به دانشگاه رفتهباشد، او هرگز نمي تواند در نقش دانشجو باشد.حتي اگر بر روي صندلي هاي دانشگاه بنشيند. لذاعشق پس از بلوغ عاطفي ، بلوغ اجتماعي، بلوغفكري، بلوغ رواني و ...، پيدا مي شود، در غيراين صورت فقط هوس خامي بيش نيست.8 " عشق بايد يك وحدت و يكپارچگي بين شما ،افراد و همه هستي ايجاد كند. اگر رابطه دختر وپسري، با پنهان كاري، تعارض ، درگيري باديگران، احساس گناه، اضطراب، ترديد، و قطعروابط اجتماعي با ديگران، مشكل در شغل ، تحصيل، روابط خانوادگي و ...، همراه هست بايد مطمئنشد كه هوس، خود را به جاي عشق به آنها معرفيكرده است. و چنين شروعي براي رابطه، پايانهايي به مراتب دردناكتر و فجيع تر به همراهدارد.در نگنجد عشق در گفت و شنيدعشق، دريايي ست قعرش ناپديد

Wednesday, May 06, 2009

be name khaleghe ghalbha

همسرم را دوست دارم

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم:
باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.
اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید:
چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد:
تو مرد نیستی.
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقتنامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته.
اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود. اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم!خیلی درخواست عجیبی بود.
با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه.
اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت:
بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت:
راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!
نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.
با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.
روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم.
هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.

یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت:
لباس هام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کرد. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.
پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.
همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون.
روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت:
ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت:
ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم:
نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.دختر گل فروش پرسید:
چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم:
از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه ...
نویسنده: ناشناس
مترجم: ناشناس
منبع: علی وارم

Wednesday, April 29, 2009

نكته

چهل نکته برای داشتن زندگی متفاوت روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی ست.
2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید
3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید.
4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم....»
5- با سه E زندگی کنید؛ Energy (انرژی)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و همدلی با دیگران)، و همینطور با سه F یعنی Faith (ایمان)، Family (خانواده) و Friends (دوستان).
6- امسال بیشتز از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی (مناسب برای تمام سنین)، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.
7- زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله مان را فراهم می کنند.
8- با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید.
9- وقت بیداری بیشتر رویا ببینید.
10- از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در کارخانه ها تولید می شوند کمتر.
11- مقداری چای سبز و مقادیر بسیار فراوان تری آب بنوشید. ایدا اریزا (نوعی زغال اخته آبی رنگ)، غذاهای دریائی، گل کلم، بادام و گردو و خشکبار مصرف کنید.
12- تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.
13- از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را مرتب و تمیز کنید، بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگیتان شود.
14- انرژی پرارزشتان را بر سر شایعه سازی، هیولاهای انرژی خوار، مسائل مربوط به گذشته، افکار منفی و یا آنچه بدان کنترل ندارید هدر ندهید. در عوض انرژیتان را صرف همین لحظه مثبت اکنون کنید.
15- این را فهم کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید، تا همه امتحانهایتان را بگذرانید. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مثل کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درسهائی که از این کلاس فراگرفته می شود عمری با شما باقی خواهد ماند.
16- صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون بچه دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد.
17- بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید. این هیولاهای انرژی خوار را ازتان دور نگه خواهد داشت.
18- زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست.
19- زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.
20- خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند.
21- مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. با مخالفتها موافقت کنید.
22- با گذشته تان از در سازش در آئید، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد.
23- زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از موضوع و هدف این سفر آنها هیچ نمی دانید.
24- از شمع هایتان استفاده کنید، خوشگل ترین ملافه تان را کنار نگذارید، برای روز مبادا و یا روزی خاص نگه شان ندارید، امروز همان روز بخصوص است.

25- جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست.
26- همه باصطلاح بدبختیها را با این جمله قالب دهید: «آیا تا پنج سال آینده، هیچ اهمیتی خواهند داشت؟»
27- همه را به خاطر هر چیز و همه چیز ببخشید.
28- افکار مردم در مورد شما، هیچ ربطی به شما ندارند.
29- زمان ، حلال همه مشکلات است. به همه چیز زمان دهید، زمان.
30- یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد، بالاخره تغییر می کند.
31- زمان بیماری، این شغل نیست که به دردتان می رسد،خانواده ودوستانتان هستند. با آنها با مهرباني در تماس باشید.
32- از شر هر آنچه سودمند، زیبا و شادی بخش نیست، خلاص شوید.
33- حسادت هدر دادن وقت است. شما الان به همه آنچه نیاز دارید رسیده اید.
34- بهترینها هنوز در راه اند. كمي صبر كنيد...
35- هر حسی که می خواهید داشته باشید، بلند شوید، شیک کنید و بزنید بیرون.
36- کار درست را انجام دهید!
37- اغلب با خانواده در تماس باشید.
38- شبها قبل از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید: «به خاطر... ممنونم.» «امروز به ... دست یافتم.»
39- یادتان باشد، برکتهای زندگی آنقدر هست که استرس و نگرانی را بدان راهی نباشد.
40- از سفر لذت ببر. یادت باشد که این دیزنی ورلد Disney World نیست و تو هم در پی یک گشت و گذار کوتاه نیستی. بهترین استفاده را از آن کنید و از سفرتان لذت ببرید

دوست دارم

دوست دارم ، چون با هر username كه باشم ، من را connect می كند خدا را دوست دارم ، چون تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .خدا را دوست دارم ، چون با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند خدا را دوست دارم ، برای اینهمه friend كه برای من add می كند خدا را دوست دارم ، برای اینهمه wallpaper كه update می كند .خدا را دوست دارم ، چون با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كندخدا را دوست دارم ، چون همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند خدا را دوست دارم ، چون می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم خدا را دوست دارم ، چون همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.خدا را دوست دارم ، چون همیشه اجازه ، undo كردن را به من می ده .خدا را دوست دارم ، چون آن من را install كرده!خدا را دوست دارم ، چون هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد . خدا را دوست دارم ، چون اراده كنم ، ON می شود و من می توانم با هاش حرف بزنم خدا را دوست دارم ، چون دلش را می شكنم ، اما آن باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند.خدا را دوست دارم ، چون password اش را هیچ وقت یادم نمی رود ، كافیه به دلم سر بزنم.خدا را دوست دارم ، چون تلفنش همیشه آنتن می دهد خدا را دوست دارم ، چون شماره اش همیشه در شبكه موجود است خدا را دوست دارم ، چون هیچ وقت پیغام no response to نمی دهدخدا را دوست دارم ، چون هیچ وقت گوشی اش را خاموش نمی كند .خدا را دوست دارم ، چون هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم استخدا را دوست دارم ، چون هر چی آنتی ویروس است از زیر دست آن می آید بیرون !!!خدا را دوست دارم ، چون هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم .خدا را دوست دارم ، چون آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كندخدا را دوست دارم ، چون نامه هاش چند كلمه ای نیست ، تازه spam هم تو كارش نیست .خدا را دوست دارم ، چون وسط حرف زدن نمی گوید ، وقت ندارم ، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم ...خدا را دوست دارم ، چون من را برای خودم می خواهد ، نه خودش .خدا را دوست دارم ، آخر آن هیچوقت بی معرفت نمی شود ...خدا را دوست دارم ، چون همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود .خدا را دوست دارم ، چون نمی گوید نامه هات مختصر باشد من وقت ندارم همه اش را بخوانم...خدا را دوست دارم ، چون فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد خدا را دوست دارم ، چون می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم ، بگویم كه ....خدا را دوست دارم ، چون همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد ، دوست داشتنش ابدی است .خدا را دوست دارم ، چون می توانم احساسم را راحت به آن بگویم ، نه اصلا نیازی نیست بگویم ، خودش می تواند نگفته ، حرف ام را بخواند .خدا را دوست دارم ، چون به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را قایم نمی كند . خدا را دوست دارم ، چون تنها كسی كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی ، و بگویی دلت براش تنگ شده .خدا را دوست دارم ، چون ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم.خدا را دوست دارم چون می گذارد بگویم : خدا را دوست دارم

Thursday, November 06, 2008

دل تنگ

خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه
ای خدا وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده.....................
ترانه اجرا شده توسط: سیاوش قمیشی

Sunday, March 02, 2008

نجوا


به نام دلدار
من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی

از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی

دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی
من که بیمار تو هستم چه بپرسی ، چه نپرسی،

جان به راه تو سپارم ،چه بدانی، چه ندانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی

ور بکوشی زدل من بگریزی نتوانی
دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری

بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم ،چه بخواهی ،چه نخواهی

شعرم آهنگ تو دارد ،چه بخوانی ،چه نخوانی

Sunday, July 01, 2007

خدا

به نام عشق............
خدا گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟...
عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.

Thursday, May 03, 2007

آدم

به نام آدم
سلام دوستان عزیز.....
بنیامین رو که همه میشناسین....
متن ترانه آدم آهنی شو اینجا میارم....
واقعا قشنگ بیان کرده من نمیدونم شاعر این متن کیه ولی خیلی زیبا دغدغه یک عاشق رو و البته به طنز که من میگم طنز تلخ بیان کرده ...حالشو ببرین....
این هم لینک ترانه آدم آهنی:
حالم بده حالم بده
عشقم رفته نيومده
نه سر زده, نه زنگ زده, نه کسي جاشو بلده
آدم بده نگو به من عاشق شدن نيومده
آدم بده, حالم بده
حالم بده, حالم بده
آخه خيلي وقته دلم براي گريه لک زده
قلبي که از آهن باشه انگار تو حبس ابده
امشب درجه ي تبم روي هزار و سيصده
اما شايد به چشم تو اين تب فقط يه عدده
حالم بده, حالم بده
کاش ببينم که اومده دکمه ي قلبمو زده
کاش بدونه اومدنش براي من زندگيه مجدده
اما شايد مردده
يا که بودم از اولش براي اون يه عشق خارج از رده
حالم بده