Friday, July 28, 2006

خاطره

به نام خاطره

دیروز که از برج خاطره هایم به اوج پروانگی پریدی
و رویاهای شبا نه ام را به رنگین کمان واقعیت پیوند زدی ،
فهمیدم که دوستم داری.
دیروز که با تلنگر احساست شیشه ی سیاه نا امیدی را شکستی
و احساس امیدواری را به دهلیزهای قلبم روانه کردی
شادمانه فریاد زدم که :
می دانم دوستم داری.
اینک که دستان سبزت را حائل اندیشه های آسمانی ام کردی
و به دریای خوشبختی سوقم می دهی
و با مهربانی دیباچه ی قلبم را به الماس های سخاوتت مزین
می کنی ،دیوانه وار می پرستمت از اینکه دوستم داری.
فردا که صدای پای خزان ، سکوت کوچه ی زمان را می شکند
و برگ های عمر آدم ها ضمیمه ی خاطره ها می شود.
تو از آلبوم روزهای گذشته عکس مرا با پولک چشمانت به دیوار قاب می کنی
و روزهای متمادی با عکس کهنه ی جوانی ام حرف می زنی و
من از پشت ابرهای سپهر ، نشسته بر رنگین کمان عشق ،
اشک های سر خورده بر گونه هایت را عاشقانه می زدایم
و می ستایمت از اینکه همیشه صادقانه دوستم داشتی.

چه کسی اهمیت می دهد؟
نگاهی در امتداد کوچه ،
چشم به راه سفر کرده ای باشد؟
چه کسی اهمیت می دهد؟
گریه های شبانه کودکی ،
در انزوای آن شب شوم مردابی از اشک آفریده باشد؟؟
چه کسی اهمیت می دهد؟
میان من و پنجره بسته ..چه رازی نهان است..
و آن سایه ، از کنار میله های سبز خانه برای ابد رفته است
چه کسی اهمیت می دهد ؟
اتاقک ویران شده روزگاری جایگاه سایه بوده است
و راز پنجره بسته میله های سبز ،
اتاقک ویران و دری که به سوی هیچ برای ابد
میان من و آن باقی خواهد ماند.
چه کسی اهمیت میدهد؟؟؟؟
یاد رفتنت چقدر اشک ریختم به یاد آنهمه خاطره قبل از سکوت سرد
آهای آبی عشق به هر سو می نگرم نگاهی مهربان نمیبینم
شبی به کلبه دلتنگیهایم سری بزن
تنها دلخوشیم خاطرات با تو بودن است...
پس وعده دیدار ما در کوچه پس کوچه های خیال
با سبدی از گلهای انتظار

Thursday, May 04, 2006

ابر صورتی

سلام دوستای خوبم....
بعد از مدتها اومدم...
...
....
.....

آن صبح سرد سوم دي 1360 , فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظه ي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا ميرفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت.من به پشت روي زمين افتادم , شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه , در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم , مردم.
هيچ وقت كسي كه از پشت صخره هاي بالاي تپه به من شليك كرده بود را نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود, چون اگر كمي تجربه داشت , ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود , يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد.
پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استراليا بروم. اما من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اينكه ديپلم گرفتم , فرودگاه تهران را بمباران شد . جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برايم روزنامه و گاهي كتاب مي خريد. بالاخره يك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتيم. پروانه را از سال دوم دبيرستان مي شناختم و سال چهارم قول داده بوديم براي هميشه به هم وفادار باشيم . پروانه موهاي نارنجي قشنگي داشت و هميشه رژ مسي براق مي زد. سال سوم دبيرستان وقتي براي اولين و آخرين بار بعد از ظهري يواشكي به خانه اشان رفته بودم,موهايش را ديدم.
هنوز شيشه عطر كادو شده اي را كه سر راه خريدم و نامه اي را كه در نه ماه حبس خانگي نوشتنش را تمرين مي كردم,به پروانه نداده بودم كه گشتي هاي داوطلب ما را گرفتند. تا وقتي ما را عقب استيشن سوار مي كردند,هنوز نغهميده بودم چه اتفاقي افتاده است.بعد از آن هم فقط به ناخن هايم نگاه ميكردم كه چشمم به چشم پروانه نيفتد.
او را بت سر و صدا تحويل خانواده اش دادن و مرا به بازداشتگاهي بردند كه جنوب شهر بود,اما درست نميفهميدم كجاست. وقتي پروانه را جلوي خانه اشان از استيشن پياده كردند , يكي از همسايه ها پنجره اش را باز كرده بود و ما را نگاه مي كرد . تا وقتي راه افتاديم هنوز آنجا بود . داخل سلولم قلب بزرگي را با چيزي نوك تيز روي ديوار كنده بودند. يك طرف قلب كج شده بود. دو روز پاهايم را دراز كرده بودم و به در نگاه مي كردم. بالاخره امدند و مرا به پاسگاهي بيرون شهر بردند . پاسگاه ديوار هاي آجري داشت كه بالاي سرشان سيم خاردار كشيده بودند. آنجا با عده ي زيادي كه سرهايشان را تراشيده بودند سوار اتوبوس شديم و به پادگان آموزشي رفتيم.شانرده ساعت بعد كه جلوي دروازه ي پادگان پياده شديم , گروهباني ما را به خط كرد و آن قدر دور پادگان دواند كه تا يك هفته بعد مي لنگيديم. همه سربازان فراي بوديم. شب بعد از اينكه آبگوشت رقيقي به ما دادند ,دوباره به خطمان كردند و لباس هايي بين همه تقسيم كردند كه مثل كيسه گشاد بود.
آخرين باري كه پدر و مادرم را ديدم , لحظه اي بود كه اتوبوس ما دور ميدان آزادي مي چرخيد تا به طرف پادگان آموزشي برويم. آن دو كنار يكي از باغچه هاي دور ميدان ايستاده بودند و وقتي مرا ديدند برايم دست تكان دادند.سربازهاي ديگر هم با سرهاي تراشيده از پشت شيشه براي آن دو دست تكان دادند.پدر و مادرم خنديدند و جلوتر آمدند و براي همه ي ما دست تكان دادند. ما هم از جايمان نيم خيز شديم و براي پدر و مادرم دست تكان داديم. نميدانم از كجا مي دانستند اتوبوس ما آن ساعت از ميدان آزادي مي گذرد. پنج ماه بعد كه گلوله ها سينه ام را سوراخ كردند, نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش فكر مي كردم هنوز توي خيب شلوارم بود. شيشه ي كادو شده عطر را همهن موقع در بازداشتگاه گرفته بودند.
من ساعت ها كنار بوته ي خشكي كه شبيه سر اسب بود و سنگ بزرگي كه رنگ عجيبي داشت ,ماندم. ابر صورتي كم كم نارنجي و زرد شد و بعد به كلي از ميان رفت. ستون ما در عمق خاك دشمن راهش را گم كرده بود و وقتي رگبار گلوله هل شليك شد , هيچ كس نتوتنست مرا با خود به عقب ببرد.بعد از ظهر عراقي ها آمدند و مرا با استيشن به سري خانه بردند. آنها مرا لخت كردند و همه جايم را گشتند. حتما مرا با جاسوس يا كس ديگري اشتباه گرفته بودند چون تصميم گرفتند دفنم نكنن.
چهار هفته داخل كشوي فلري بزركي كه سقفش لامپ مهتابي داشت, ماندم. هر بار كشو را بيرون مي كشيدند لامپ روشن مي شد . بارها چند نفر را آوردند تا مرا ببينند . بعضي ها دستبند داشتند و بعضي ها دستهايشان آزاد بود . اما از اخر هيچ كس مرا نشناخت. همه سرشان را تكان ميدادند و مي رفتند. روزهاي آخر بود كه دو نفر را آوردند و داخل كشو هاي كناري گذاشتند.ناخن هاي هر دو شان را كشيده بودند و پوست شان پر از لكه هاي آبي سوختگي بود.سه روز بعد هر سه ي ما را با آمبولانسي كه شيشه هايش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتي بردند.هيچ كدام از گورها سنگ قبر نداشت. جاي ما از قبل آماده شده بود مرا داخل قبر انداختند و دو اسير ايراني كه لباس زرد تن اشان بود , رويم خاك ريختند. بعد كپه ي خاكي به اندازه ي قدم درست كردند كه كنار كپه هاي بي شمار ديگري بود.
هيچ يك از كپه هاي خاكي اسم نداشت.فقط يك پلاك سبز كه رويش شماره هاي سفيدي حك شده بود, بالاي هر كپه فرو كرده بودند. در امتداد قبرهاي بي نام , رديفي از درختان اكاليپتوس سايه مي انداختند. برادرم در نامه هايي كه مي فرستاد هميشه مي نوشت , استراليا پر از درختان اكاليپتوس است و هيچ ايراني ديگري در اينجا نيست. آن طرف درختان اكاليپتوس يك ساختمان دو طبقه سيماني بود . كساني كه گاهي از پنجره هاي ساختمان سرك مي كشيدند , اختمالا مي توانستند پلاك هاي سبز روي كپه ي خاكي را ببينند. آن سوي ديگر گورستان مزرعه ي بزرگي بود كه در دوردست هايش خط باريك و درازي از سيم خاردار حريم آن را نشان ميدادو صبح ها عده اي را با تريلر مي آوردند. تا روي مزرعه كار كنند و بعد از ظهر ها كه از كنار گورستان مي گذشتند جمله هاي فارسي بريده بريده اي شنيده مي شد. غروب هشتاد و هفتمين روز كه سايه ي اكاليپتوس ها تا انتهاي گورستان مي رسيد , سه نفر كه براي كندن قبرهاي تازه آمده بودند , پنهاني سر قبر من آمدند و يك پياز لاله را كنار پلاك فلزي كاشتند. معلوم نبود آن پياز را از كجا آورده اند , اما مسلما مرا با كس ديگري اشتباه گرفته بودند . آدمي كه حتما خيلي مهم بوده و با كاشتن گل لاله سر قبرش احساس رضايت و افتخار مي كردند. از فردا اسيراني كه با لباس هاي زرد به مزرعه مي رفتند, به كپه ي خاكي من خيره مي شدند و با حركت آرام تريلر سرهايشان با هم به اين سو مي چرخيد.
پياز لاله آرام آرام ريشه دواند و ساقه اش از خاك جوانه زد. هفت روز بعد افسران عراقي كه بند پوتين هايش را دور ساق شلوارشان گره زده بودند , آمدند و بالاي كپه ي خاك ايستادند. آنها پياز گل و حتي پلاك سبز را از خاك بيرون كشيدند. شايد براي پاك كردن كثر پرستشگاه اسيران بود كه دستور دادند بولدوزرها درختان اكاليپتوس را هم از ريشه در آوردند. بيل آهني حتي ما را هم از خاك بيرون كشيد و روي هم ريخت. در تمام اين مدت از سمت ساختمان سيماني صداي برياد هاي فارسي و عربي كه از هم بلند تر ميشيند شنيده مي شد . از آخر ما را با بيل مكانيكي پشت چند كاميون ريختند.وقتي كاميون راه افتاد , هنوز صداي حركت ماشين هايي كه آرامگاه ما را صاف شنيده ميشد. انگشتان دست چپم براي هميشه آنجا زير خاك ها باقي ماند.
كاميون ها تا بعد از ظهر يكسره ميرفتند , قبل از غروب به جايي رسيديم كه كوه هاي بلندي داشت . كاميون ها در حياط پاسگاه دور افتاده اي پارك كردند ديوار هاي حياط را با دوغاب سفيد كرده بودند.آفتاب غروب از دروازه ي پاسگاه داخل مي تابيد و مربع سرخي روي ديوار حياط درست كرده بود . دو روز همانجا مانديم و مربع سرخ هر غروب روي ديوار پاسگاه نقش بست. صبح روز سوم دوباره راه افتاديم . جاده پر شيب و سنگلاخي بود و ما گاهي از الاغ هايي كه از كنار جاده مي گذشتند ,عقب مي مانديم . نزديك ظهر به دره ي عميقي رسيديم كه مياي كوه هاي جنگلي محصور بود.آنجا ما را داخل گودال درازي كه شبيه كانال بود ريختند.گودال از پيش آماده شده بود. عصر همان روز كاميون هاي ديگري آمدند و عده اي را كه تازه تير باران شده بودند روي ما ريختند.لباس هاي گشاد آنها خون آلود و سوراخ سوراخ بود و از بعضي هنوز خون تازه بيرون مي زد. بعد بولدوزر ها آمدن و كانال را با خاك پوشاندند.درست روي گردنم سر زني افتاده بود كه موهاي خرمايي بلندش دور صورتش پيچيده بود و چشمانش را مي پوشاند. پاهاي لاغر و سفيد مردي روي سينه ام افتاده بود و دهان باز يكي ديگر به شكمم چسبيده بود. من هم با كمر روي سينه مردي افتاده بودم كه استخوان هاي دنده اش خورد شده بود. اين آشفتگي خيلي طول نكشيد . شصت و پنج روز بعد گروهي سرباز و درجه دار آمدند و با عجله خاك ها را كنار زدند تا جاي ما را پيدا كنند.آنها كه دستمال هايي دور دهانشان بسته بودند ,همه را به سرعت پشت كاميون ها ريختند . شايد كسي آنجا را به سازماني لو داده بود و حالا بايد اثرش پاك ميشد.راه كه افتاديم سرباز ها داشتند گودال دراز و خالي را با تاير هاي كهنه پر ميكردند و رويش را با خاك مي پوشاندند. آن شب كه كاميون ها از جاده هاي كوهستاني مي گذشتند, بوي خوبي مي آمد چوپان شبگردي در دامنه ي كوه آتش روشن كرده بود , جلوتر رديف كندوهاي چوبي در دامنه ي ديگري زير نور مهتاب بودند. هوا پر از بوي گياهان وحشي و حشرات بود.
اگر پروانه آنجا بود تا صبح نمي خوابيديم . روي تختي كه ملافه هاي تميز داشته باشد,دراز مي كشيديم و به سوسك هاي شب تابي نگاه مي كرديم كه از پنجره ي باز توي اتاق مي آيند و خاموش روشن ميشوند.كمي بعد هوا ابري شد و باران گرفت . من روي بقيه بودم و استخوانهايم خيس شد.صيح وقتي شفق از پشت درختان نوك كوه بالا مي آمد به جايي كه منتظرمان بودند, رسيديم . كاميون از تپه اي پايين پيچيد و دشت در نور كمرنگ آسمان پيدا شد. دشت با سوراخ هاي بي شماري كه در آن كنده بودند, شبيه شانه عسل بود.
آفتاب كه بالا مي آمد , مرداني كه ماسك زده بودند آمدند و ما را داخل قبرها ريختند. از اينكه به ما دست بزنن نفرت داشتند , بيل هاي درازي داشتند و ما را هل مي دادند تا توي يك قبر بي افتيم. داخل قبر من دست ديگري را هم انداختند كه دور انگشتريش حلقه اي زنگ زده بود. دندان هاي مصنوعي مردي كه در كاميون كنارم بود , از دهانش بيرون افتاده بود . يكي از سرباز ها كه به سرعت مي گذشت با نوك پا آن را توي قبر من انداخت. دندان ها سياه شده بودند و رويشان خون خشك شده چسبسده بود. ناخن هاي دستي كه حلقه داشت كبود بود. كمي بعد استخوان دراز ساق پاي كس ديگري را هم پايين انداختند. وسط ساق براموگي كوچكي وجود داشت انگار آن را از وسط به هم چسبانده بودند. حتما قبلا پايش شكسته بوده, اما من هيچ .قت جايم نشكسته است.چون مادرم وسواس داشت ئ از بچگي مواظب بود بازي هاي خطرناك نكنم.
پيدا بود قبر ها را شتابزده كنده اند. ديوار قبر من كاملا كج در آمده بود و كف آن برآمدگي داشت.اگر زمين را دو سه بيل عميقتر كنده بودند ,حتما گورستان باستاني را كه فقط دووجب پايين تر بود كشف مي كردند. درست زير قبر من ,گور شاهزاده اي آشوري بود كه شمشير دراز مفرغي اش را با دو دست روي سينه اش گرفته بود و اگر آن را كمي بالا مي آورد نوك شمشير ميان دو استخوان لگنم فرو مي رفت.
مثل بار اولي كه دفن شدم ,روي قبرم كپه ي خاكي به اندازه ي قدم درست كردند و روي آن پلاكي با چند شماره ي سفيد فرو كردند.روز بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمين سبز شد . علف هاي وحشي بارها خشك شدند و فرو ريختند و دوباره سبز شدند.دوهزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ريشه هاي گياهان وحشي از ديواره ي قبر آويزان شده بودند و شاهزاده آشوري همچنان شمشيرش را دو دستي گرفته بود . يك روز باز هم عده اي با بيل هايشان آمدند و قبرها را باز كردند و ما را داخل كيسه هاي سفيد ريختند. روي هر كيسه شماره اي مي چسباندند.كيسه ها را بار كاميون زردي كردند و تا شب مي راندند.
ما بر گشتيم.هنوز در خاك دشمن بوديم ولي در دوردست ها آسمان ايران ديده مي شد. وقتي به مرز رسيديم هوا تاريك شده بود.در پاسگاهي كه داخل خاك ايران بود ,چند كاميون بزرگ زير نور افكن هاي بلند منتظرمان بودند.اگر پدر و مادر يا پروانه مي دانستند, برگشته ام حتما آنجا منتظرم بودند. اما هيچ كس نبود. مثل چهار شنبه سوري سالي بود كه از دو روز پيش براي آتش بازي چوب جمع مي كرديم,اما عصر باران گرفت و چوب ها خيس شدند. همه به خانه هايشان برگشتند و هيچ كس نماند.
ما را داخل كاميون ها چيدند و به فرودگاه بردند . آنجا مرا با همه ي بار اضافه اي كه از استخوان هاي بيگانه داشتم سوار هواپيما كردند و پرواز كرديم.وقتي در تهران به زمين نشستيم هوا ابري بود. آنها ما را داخل يكي از انبار هاي بزرگ فرود گاه مهر آباد بردند. همان جايي كه وقتي ديپلم گرفتم بمباران شد. آنها در بزرگ انبار را بستند و ما را از كيسه هاي شماره دار , بيرون آوردند . كف انبار پر از تابوت هاي يك شكل بود و ما را به دقت داخل تابوت ها مي چيدند . بعضي ها دورتر ايستاده بودند و گريه مي كردند . وقتي كارشان تمام شد, روي هر تابوت پرچم بزرگي انداختند و جلوي آن يك عكس چسباندند . روي تابوت من عكس جواني را چسبانده بودند كه سبيل هاي نازك داشت. من در عمرم هيچ وقت سبيل نداشتم , پيدا بود كه جايي در خاك دشمن شماره ي من اشتباه شده است.
سربازهايي كه لباس هايشان گشاد نبود و واكش هاي سرخ از شانه اشان آويزان بود,تابوت ها را يكي يكي بلند كردند و در محوطه باز و بزرگ بيرون چيدند. جمعيت زيادي اطراف محوطه جمع شده بود. خيلي هايشان گريه مي كردند و بعضي ها عكس قاب گرفته ي جواني را سر دست شان بلند كرده بودند . پدر و مادرم بين آنها نبودند . اثري هم از پروانه نبود .اگر چهره اي داشتم , شايد كسي پيدا مي شد كه مرا بشناسد. فيلم بردارهاي زيادي داخل محوطه كه سرباز ها آن را محاصره كرده بودند , مي آمدند و از همه چيز فيلم مي گرفتند . كسي هم پشت تابوت ها بر جايگاه بلندي ايستاده بود و براي مردم سخنراني مي كرد.
وسط جمعيت يك چهره ي آشنا بود.عكس جواني بود كه موهاي خرمايي داشت و لبخند زده بود. عكس خودم بود . پيرزني كه روسري قهوه اي داشت آن را بالاي سرش گرفته بود.مادرم بود. خودش بود. خيلي پير شده بود.پدر نبود.آنها وقتي دور ميدان آزادي برايم دست تكان مي دادند با هم بودند . مادر كوچك شده بود . حتما پدر مرده بود ,اگر نه نمي گذاشت مادر تنها بيايد.
بعد از انكه سخنراني و فيلم براداي تمام شده ,هر عكس را سوار استيشن كردند و از محوطه بيرون رفتند. وقتي دور ميدان آزادي مي چرخيديم , مردم گاهي كنار باغچه ها مي ايستادند و به رديف ماشين هاي استيشن نگاه مي كردند . مرا به خانه اي قديمي بردند كه حياط و حوض داشت . آنجا تختي از قبل برايم آماده كرده بودند و اطرافش آنقدر گلدان شمعداني چيده بودند كه زنبور ها را گيج مي كرد. تا شب عده اي ما آمدند , پيشاني شان را به تابوت مي چسباندند , گريه مي كردند و مي رفتند . تمام مدت فقط پيرزني مانده بود . بيني بزرگ پيرزن از گريه سرخ شده بود. بي شباهت به مادرم وقتي گريه مي كرد , نبود . شايد هم همه ي آدمها وقتي گريه مي كنند شبيه هم مي شوند. هر پنج دقيقه يكبار بلند مي شد و گوشه اي از تابوتم را مي بوسيد.اما هر بار مي خواست در تابوت را باز كند چند نفر مي گرفتندش و دوباره روي صندلي چرمي سياه مي نشاندند.
صبح روز بعد تابوت مرا داخل همان استيشن گذاشتند و بالاي تپه زيبايي خارج شهر بردند . اطراف تپه پر از درخت هاي قديمي بود آنجا چند قبر بزرگ و با شكوه براي ما كنده بودند . وقتي مي خواستند مرا سر جايم بگذارند در تابوت را باز كردند . هنوز هم چند نفر پيرزن را گرفته بودند اما احتياجي نبود , او اصلا تكان نمي خورد. به حلقه ي زنگ زده اي كه دور استخوان انگشت آن دست ديگر بود , خيره نگاه ميكرد. او حتي گريه هم نمي كرد.
آنها مرا به دقت دفن كردند, سنگ سياه زيبايي هم قد خودم بود, رئي قبر گذاشتند و بالاي آن عكس جوان سبيل نازك را نصب كردند. پيرزن هنوز به سنگ خيره مانده بود. برايش صندلي اي گذاشته بودند كه بنشيند,حتما روماتيسم داشت. مثل روز قبل عده ي زيادي جمع شده بودند و فيلم بردار ها از همه چيز فيلم مي گرفتند. آنجا هم سكويي گذاشته بودند و كسي سخنراني مي كرد. هوا ابري بود وفلاش دوربين ها مثل برق در آسمان مي درخشيد. بعد همه رفتند و پيرزن را هم با خودشان بردند .
از اين بالا تهران تا دوردست ها پيداست.آن قدر دور است كه نميتوانم خانه ي پروانه را پيدا كنم . نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش تمرين مي كردم شايد هنوز جايي در بايگاني هاي عراق باشد. شيشه ي عطر هم حتما با زباله ها دفن شده است.اگر پروانه يك روز براي هوا خوري اين اطراف بيايد , مي فهمم هنوز از همان ر ژ مسي براق ميزند يا نه.
فصل خوبي ست.هوا گاهي آفتابي مي شود و گاهي باران مي گيرد. در آسمان تكه ابر بزرگي ست كه بالاي آن صورتي شده است. پروانه اي نارنجي روي علف هايي كه گل زرد دارند نشسته است. حالا بلند مي شود و به طرف درخت هاي قديمي مي رود.
نویسنده : علیرضا محمودی ایران مهر

Tuesday, November 22, 2005

دلتنگی


خدمت تمام دوستای خوبم .....سلام
از ماه رمضون تا حالا چیزی ننوشتم.؟
نمیدونم چمه؟
داغونم....خوردم...خستم..
کاش میتونستم مدتی رو تو کوهستان باشم...رو قله کوه...تنها...1
شبای قشنگ کوه رو تجربه کردم
دلم تنگِ
نمیدونم تنگِ چی؟
خوش باشین عزیزان
فعلا...تا بعد

Tuesday, October 25, 2005

علي

سبحانه و تعالي

امشب دل مومنين هوايي است امشب همه لحظه ها خدايي است
امشب نفس دل تو هاتف
همچون نفس مرغ قفس وقت رهايي است
شبی چنين طناز – پر از هزاران راز، غريب و گرد آلود، دلم مسافر بود.
به گوشه خلوت ، تنهايي همدمم بود و ثقل دوری و غربت.
دلم تحمل کرد، دمی تامل کرد و يک بهار معنا زحنجره گل کرد:
کای يار، ای دور ازمن، ببين که غربت يک عمر با من است امشب.
با يادت دمسازم و دلم بی قرار و توسن است امشب.
دمادم آتش هجران اگر چه مي بارد، ولی چه غم ما را ؟
که عاشقيم و مجازات عشق سنگين است. هماره ياد تو بودن، جرم ما اينست.عشق و ياد يار آری يک سراب ، بوی وصل اودروغي ناب ناب . لحظه ها هم بوی رفتن مي دهند ،
يا نمايش از شکستن مي دهند و مرا اين بس که به ياد تو زنده ام
و بسوی تو ساری و رونده .

Monday, September 12, 2005

زنجير عشق


بازم به نام عشق


يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه

زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:

" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."

زن گفت: " من از سن لوئيز ميام, و فقط از اینجا رد می شدم.

بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود."

وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد

که بره, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸

ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. .

او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸

درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت.

اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو می خوند:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.

در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.

وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

" همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!"

Friday, August 26, 2005

داستان ليلي


.. به نام او ..


خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ...

آرام دل



به نام بيقرار


ای آرام دل بی قرارم

در هجرانت چشم هايم باران عشق می بارند

می بارند و می بارند

تا اين سوی ناچيزی هم که مانده است را هم از دست بدهند

و در سياهی دنيای خود جز نقش روی ماه تو در عالم خيال تصور نکنند

تو کجايی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارد و من که در

غم عشقت می سوزم از حريم حرم پاک اين دل که آشيانه عشق توست

پاسبانی ميکنم تا در آن جز انديشه عشق پاکت هيچ جای نگيرد

سينه تنگم مالا مال اندوهی تلخ است

در ميان سينه ام سوزشی احساس ميکنم

گويی اين دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم می رسد

وتنم را از عشق می سوزاند

سراپا همچون ديوانه ای گم کرده ره به دنبال درهای عشق می گردم

تو می دانی اين درهای فنا شدن کجاست؟

می خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم...

دل من خدای مهربانی های توست

کاش باز هم بتوانم تو را ببینم...

Wednesday, August 17, 2005

علي؟


به نام علي



دوباره ولوله افتاده در ولايت دل!
دوباره مي چكد از خامه ام حكايت دل

ولايت د ل، از اين شورباز، آباد است
به لـــــــطف حضرت معشوق، رازآباد است

دميده صبحگه دولت دلم امشب
ببين به مرتبه ي عشق نائلم امشب

سپرده ام دل خود را به د لبري كه مپرس
گرفته دست مرا ذره پَروري كه مپرس

به عشق اوست كه اين گونه مي سُرايم مست
به عشق اوست كه دست مراگرفته به دست

به عشق اوست كه بي تاب در تب و تابم
به عشق اوست كه امشب نمي برد خوابم

به عشق اوست كه بيگانه از خودم امشب
به عشق اوست كه ديوانه تر شدم امشب!

به عشق اوست كه حيران شَطـَح و طاماتم
به عشق اوست كه محو تجـلي ذاتم

به عشق اوست كه سامان نمي پذيرم من
به عشق اوست كه در دام دل اسيرم من

به عشق اوست كه انديشه را رها كردم
حساب خويشتن از ديگران جدا كردم

حذر نميكنم از عشق و رندي و مستي
جز اين سه چيست مگر دستمايه ي هستي؟؟؟؟؟

گـــــــذشته كار من از احتياط و ترسيدن
«منم كه شـُهره ي شـَهرم به عشق ورزيدن»

گذشته ام از انديشه ي جَحيم و بهشت
«نگارمن كه به مكتب نرفت وخط ننوشت»!!!

اگرچه قاصرم از شرح حُسن دلجويت
اگرچه تاب ز من بُرده تابش رويت

اگرچه نام تو در مثنوي نمي گـُنجد
نـَـنمي ز ِ جام تو در مثنوي نمي گنجد

حديث حُسن تو را بس نمي كنم اي دوست
تورا مقايسه با كـــــــس نمي كنم اي دوست

حديث حسن تو در سينه ام نهان تا چند؟؟؟
حديث مستي ديرينه ام نهان تا چند؟؟؟

به نام حضرت تو مُهر اين سكوت شكست

به نام «حضرت تو» مُهر اين سكوت شكست
علي است آنكه مرا اين پـياله داده به دست

هو يا علي
حيدر مدد

Thursday, July 21, 2005

گل نیلوفر

به نام نیلوفر
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم


پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهاییم رویید ، با حسرت جدا کردم



و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی



و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم



همین بود آخرین حرفت

و من از عبور تلخ و غمگینت



حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی



نمی دانم چرا، شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی



نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید



و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازشی در غمی خاکستر گم شد



و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در انبوه غربت شد



و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی را از دست دادم .



کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد



کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد



هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!



ببین که انتظار سرنوشت من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید



کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم



و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست



و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر



نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

Thursday, July 14, 2005

زندگی یا عشق !!!!!


به نام خدا
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

Sunday, April 24, 2005

چشم گریان


به نام آشنا
تقديم به نام اشنايی که جز يادش نتوان دگری در سر نهاد

يك چشم من از غم دلدار گريست

چشم دگرم حسود بود ونگريست

چون روز وصال امد اورا بستم

گفتم نگريستي نبايد نگريست

تا من بديدم روي تو

اي ماه وشمع روشنم

هر جا نشينم خرمم

هر كجا روم هر گلشنم

من افتاب انورم

خوش پرده هارا بردرم

من نوبهارم امدم

تا خارها را بر كنم

تو عشق زيباي مني

هم من توام هم تو مني

خشمين تويي راضي تويي

هم شادي وهمدرد وغم

لطف تو صادق مي شود

جان من عاشق مي شود

بر قهر سابق مي شود

چون روشنايي بر ظلم

گويم سخن را باز گو

مردي كه رمز اغاز گو

اين بي ملولي شرح كن



صد فصل دارد اين بيان

كان جا هوا اينجا منم



برو كه صاحب دولتي

جان حيات وعشرتي

رضوان وحور وجنتي

زيرا گرفتي دامنم

هم اب وهم سقا تويي

هم باغ وسرو سوسنم

يا حق

Friday, March 04, 2005

عشق

به نام عشق
 عشق راهيست كه با نياز شروع ، اما به بي نيازي ختم مي شود !
 عشق رأس هستي است !
 بالاترين مراتب عشق ، عشق به خداوند است !
 عاشق براي رسيدن به معشوق دست و پا نمي زند !
 دوستي را از خود شروع كن !
 وقتي عشق نباشد شكست هست !
 عشق پس از معرفت حاصل مي شود !

« ‌عشق يك احساس يا عاطفه نيست ، عشق مالكيت بر ديگري نيست .
عشق ، پذيرفتن بدون قضاوت و بدون داوري است . عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن .
اگر بدنبال عشق بگرديد آرامش مي يابيد و اگر در جستجوي آرامش باشيد به عشق مي رسيد .
هر كس بگويد : من به تو نياز دارم و بدون تو نمي توانم زندگي كنم عشق نيست ، گرسنگي است
چون شما نمي توانيد در آن واحد هم كســي را دوست بداريد و هم بي تابانه نيازمندش باشيد » (1)
عشق راهي است كه با نياز شروع اما به بي نيازي ختم مي شود !
عشق همه را در او ديدن
كه سرانجام خود را در او ديدن ، خود را در او پيدا كردن و در آن وجود ناپديد شدن است !
عشق رأس هستي است !
ما را چو ز عشق مي شود راست مزاج ............عشق است طبيب ما و داروي عــــلاج
( مولوي )

Saturday, February 26, 2005

باز هم دل

به نام جلای دل

همچو نی ، مینالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا، ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس ارام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد، وای من
غم اگر از دل گریزد، وای دل

ما ز رسوائی ،بلند آوازه ایم
نامور شد، هر که شد رسوای دل

خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان، با همت والای دل

گنج منعم خرمن سیم وزر است
گنج عاشق ،گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی ، رهی
خندم از امیدواریهای دل. . . .

Friday, February 18, 2005

توجه...........توجه

سلام دوستان
مشکلی واسه ایمیل من پیش اومده و ویروسی شده ......
و مجبور شدم آی دی وایمیلم رو عوض کنم:ه

pouya_8812@yahoo.com

با عرض معذرت

باز آ

سلام بر عاشورا

سلام بر حسين (ع)
سلام بر ابوالفضل (س)

http://www.iranianartgallery.com/images/sadaf/5.JPG

نشان اهل خدا عاشقى است‏با خود دار كه
در مشايخ شهر اين نشان نمى‏بينم نشان
***

بازآ، دلم ز گردش دوران شكسته است

چون كشتى از تهاجم طوفان شكسته است

آئينه خيال نهادم به پيش روى

ديدم كه قلبم از غم هجران شكسته است

عمرى در آتشيم و ترا ناله مى‏كنيم

فريادمان به كوى و خيابان شكسته است

ديگر نواى ما ننوازد نى فراق

اين ناله در گلوى نيستان شكسته است

ما تيغ غيرتيم ولى در نيام غم

زنگار بى‏تحرك دوران شكسته است

پرچم فراز مهر خراسان برآمده

بى تو قرار مهر خراسان شكسته است

ما را خيال روى تو بى‏تاب مى‏كند

عقد بلور اشك، به دامان شكسته است

درمان حسرت دل ما ديدن تو بود

بازآ كه بى تو شيشه درمان شكسته است

در رهگذار عشق گدايان حضرتيم

در اين مسير كلك «پريشان‏» شكسته است

Wednesday, January 12, 2005

آشیانه

به نام دل
امروز اول ذی الحجه....سالروز پیوندخجسته دو گل زیبا(علی "ع"وزهرا"س" است).....مبارکبادا

رواق منـظر چشم من آشيانه توسـت
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توسـت

بـه لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطيفـه‌های عجب زير دام و دانه توست

دلـت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

عـلاج ضعـف دل ما به لب حوالت کن
کـه اين مفرح ياقوت در خزانه توسـت

بـه تـن مـقـصرم از دولت ملازمتت
ولی خلاصه جان خاک آستانه توسـت

من آن نيم که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانـه بـه مهر تو و نشانه توسـت

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شيرين کار
کـه توسنی چو فلک رام تازيانه توست

چـه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز
از اين حيل که در انبانه بهانـه توسـت

سرود مجلست اکنون فلک به رقـص آرد
که شعر حافظ شيرين سخن ترانه توست

Sunday, January 02, 2005

آموخته ام

به نام قلم

آموخته ام
چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.

آموخته ام
كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم .

آموخته ام
زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌ ، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .

آموخته ام
كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم .

آموخته ام
ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

آموخته ام
دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.

آموخته ام
كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم .

آموخته ام
كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم .

آموخته ام
كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است .

آموخته ايم
كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند

Sunday, December 12, 2004

گل یاس

به نام یاس
گل یاس لطیف من.
هرچند که پرپر عشق توام اما نگذار بخشکم
گل بارون زده من / گل یاس نازنینم
می شکنم؛پژمرده می شوم / نگذار اشکاتو ببینم
ای گل شکسته ساقه / گل پرپر
که به یاد هجرت پرنده هایی
توی بغض مبهم چشمات می بینم
که به فکر یه سفر به انتهایی

یک شنبه 22/9/83 تهران

Thursday, November 25, 2004

نمیدونم

به نام محبوب


سلام....نمیدونم کیا این وب لاگ رو میخونن....
نمیدونم کیا منو میشناسن...و تا چه حدی؟
به هر حال دوست دارم روال نوشتن تو این وبلاگ رو عوض کنم....0
میخوام یک سری متن رو بنویسم که 0
شاید حرف های زیادی رو زدم از روزگارهای قریب
.....
نمیدونم کی این متن رو میخونه....0
خیلی خودمو تنها احساس میکنم..........خیلی!0
نمیدونی چقدر!0
دوست دارم کسی هم دور و برم نبود...0تنها تو یک کوهستان زیبا زندگی میکردم.....0
دامنه یک کوه ... که با درخت های کاج و صنوبر نه به طور کامل ....پوشیده باشه...
کمی پایین تر هم...دریاچه ای آروم....و بزرگ...
...........

یک ترانه از سیاوش رو زمزمه میکنم:0
دلم دل تنگه و مهر تو ميخاد

دلم رو در پي غمها نذاري


ميام تنها توي قلبت ميشينم

منو قلبت رو جايي جا نذاري
....
و این یکی!!0
...........
من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است
.....
سرما زده و سوز ه و پاييز فراري

در حسرت روزهاي بهاري بق کرده قناري

اجاق خونه مي سوزه و سرده ببين سرما چه کرده ! 0

اي واي از اون روزي که گردونه به کام ما نگرده

يخ بسته گل گلدون ها انگار

طوفان طبيعت رو ببين کرده چه بيداد

برگي ديگه نيست روي درختها سرماست فقط ميون حرفا

هر چي که بوده توي طبيعت قايم کرده يکي ميون برفا

در حسرت روزهاي بهاري بق کرده قناري
....
اینجا هم یک کلیپ از بیژن گذاشتم

http://www.taranehha.com/flashf/bijan3.html

اگه حوصله داشتین واسم کامنت بذارین.....
ممنون میشم.....تنهام

Thursday, November 11, 2004

تنها

به نام علی

سلام دوستان عزیز

همه شب نالم چون ني(كاروان) شعر از رهي معيري

با صداي جاوداني استاد بنان





همه شب نالم چون ني ، كه غمي دارم

دل و جان بردي ، اما نشدي يارم


با ما بودي ، بي ما رفتي.

چون بوي گل به كجا رفتي؟


تنها ماندم ، تنها رفتي

چون كاروان رود...


فغانم از زمين بر آسمان رود

دور از يارم ، خون مي بارم


فتادم از پا به ناتواني

اسير عشقم ، چنان كه داني



رهائي از غم نمي توانم

تو چاره اي كن كه ميتواني



گر ز دل برآرم آهي

آتش از دلم خيزد



چون ستاره از مژگانم

اشك آتشين ريزد.




چون كاروان رود

فغانم از زمين



بر آسمان رود

دور از يارم خون مي بارم


نه حريفي تا با او غم دل گويم

نه اميدي در خاطر كه تو را جوبم



اي شادي جان ، سرو روان،

كز بر ما رفتي،



از محفل ما ، چون دل ما

سوي كجا رفتي؟؟



تنها ماندم ، تنها رفتي

چو ن بوي گل به كجا رفتي؟؟



به كجائي غمگسار من

فغان زار من بشنو...... باز آ




از صبا حكايتي از روزگار من بشنو

باز آ ..... باز آ..............سوي رهي


چون روشني از ديده ما رفتي

با قافله باد صبا رفتي




تنها ماندم ، تنها ماندم.......

    من که حیران ز ملاقاتِ توأم                   چون خیالی ز خیالاتِ توام     به مراعات کنی دلجویی                  وه که بی‌دل ز مراعاتِ تو...