چهل نکته برای داشتن زندگی متفاوت روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی ست.
2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید
3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید.
4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم....»
5- با سه E زندگی کنید؛ Energy (انرژی)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و همدلی با دیگران)، و همینطور با سه F یعنی Faith (ایمان)، Family (خانواده) و Friends (دوستان).
6- امسال بیشتز از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی (مناسب برای تمام سنین)، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.
7- زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله مان را فراهم می کنند.
8- با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید.
9- وقت بیداری بیشتر رویا ببینید.
10- از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در کارخانه ها تولید می شوند کمتر.
11- مقداری چای سبز و مقادیر بسیار فراوان تری آب بنوشید. ایدا اریزا (نوعی زغال اخته آبی رنگ)، غذاهای دریائی، گل کلم، بادام و گردو و خشکبار مصرف کنید.
12- تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.
13- از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را مرتب و تمیز کنید، بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگیتان شود.
14- انرژی پرارزشتان را بر سر شایعه سازی، هیولاهای انرژی خوار، مسائل مربوط به گذشته، افکار منفی و یا آنچه بدان کنترل ندارید هدر ندهید. در عوض انرژیتان را صرف همین لحظه مثبت اکنون کنید.
15- این را فهم کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید، تا همه امتحانهایتان را بگذرانید. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مثل کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درسهائی که از این کلاس فراگرفته می شود عمری با شما باقی خواهد ماند.
16- صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون بچه دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد.
17- بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید. این هیولاهای انرژی خوار را ازتان دور نگه خواهد داشت.
18- زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست.
19- زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.
20- خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند.
21- مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. با مخالفتها موافقت کنید.
22- با گذشته تان از در سازش در آئید، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد.
23- زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از موضوع و هدف این سفر آنها هیچ نمی دانید.
24- از شمع هایتان استفاده کنید، خوشگل ترین ملافه تان را کنار نگذارید، برای روز مبادا و یا روزی خاص نگه شان ندارید، امروز همان روز بخصوص است.
25- جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست.
26- همه باصطلاح بدبختیها را با این جمله قالب دهید: «آیا تا پنج سال آینده، هیچ اهمیتی خواهند داشت؟»
27- همه را به خاطر هر چیز و همه چیز ببخشید.
28- افکار مردم در مورد شما، هیچ ربطی به شما ندارند.
29- زمان ، حلال همه مشکلات است. به همه چیز زمان دهید، زمان.
30- یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد، بالاخره تغییر می کند.
31- زمان بیماری، این شغل نیست که به دردتان می رسد،خانواده ودوستانتان هستند. با آنها با مهرباني در تماس باشید.
32- از شر هر آنچه سودمند، زیبا و شادی بخش نیست، خلاص شوید.
33- حسادت هدر دادن وقت است. شما الان به همه آنچه نیاز دارید رسیده اید.
34- بهترینها هنوز در راه اند. كمي صبر كنيد...
35- هر حسی که می خواهید داشته باشید، بلند شوید، شیک کنید و بزنید بیرون.
36- کار درست را انجام دهید!
37- اغلب با خانواده در تماس باشید.
38- شبها قبل از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید: «به خاطر... ممنونم.» «امروز به ... دست یافتم.»
39- یادتان باشد، برکتهای زندگی آنقدر هست که استرس و نگرانی را بدان راهی نباشد.
40- از سفر لذت ببر. یادت باشد که این دیزنی ورلد Disney World نیست و تو هم در پی یک گشت و گذار کوتاه نیستی. بهترین استفاده را از آن کنید و از سفرتان لذت ببرید
Wednesday, April 29, 2009
دوست دارم
دوست دارم ، چون با هر username كه باشم ، من را connect می كند خدا را دوست دارم ، چون تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .خدا را دوست دارم ، چون با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند خدا را دوست دارم ، برای اینهمه friend كه برای من add می كند خدا را دوست دارم ، برای اینهمه wallpaper كه update می كند .خدا را دوست دارم ، چون با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كندخدا را دوست دارم ، چون همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند خدا را دوست دارم ، چون می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم خدا را دوست دارم ، چون همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.خدا را دوست دارم ، چون همیشه اجازه ، undo كردن را به من می ده .خدا را دوست دارم ، چون آن من را install كرده!خدا را دوست دارم ، چون هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد . خدا را دوست دارم ، چون اراده كنم ، ON می شود و من می توانم با هاش حرف بزنم خدا را دوست دارم ، چون دلش را می شكنم ، اما آن باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند.خدا را دوست دارم ، چون password اش را هیچ وقت یادم نمی رود ، كافیه به دلم سر بزنم.خدا را دوست دارم ، چون تلفنش همیشه آنتن می دهد خدا را دوست دارم ، چون شماره اش همیشه در شبكه موجود است خدا را دوست دارم ، چون هیچ وقت پیغام no response to نمی دهدخدا را دوست دارم ، چون هیچ وقت گوشی اش را خاموش نمی كند .خدا را دوست دارم ، چون هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم استخدا را دوست دارم ، چون هر چی آنتی ویروس است از زیر دست آن می آید بیرون !!!خدا را دوست دارم ، چون هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم .خدا را دوست دارم ، چون آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كندخدا را دوست دارم ، چون نامه هاش چند كلمه ای نیست ، تازه spam هم تو كارش نیست .خدا را دوست دارم ، چون وسط حرف زدن نمی گوید ، وقت ندارم ، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم ...خدا را دوست دارم ، چون من را برای خودم می خواهد ، نه خودش .خدا را دوست دارم ، آخر آن هیچوقت بی معرفت نمی شود ...خدا را دوست دارم ، چون همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود .خدا را دوست دارم ، چون نمی گوید نامه هات مختصر باشد من وقت ندارم همه اش را بخوانم...خدا را دوست دارم ، چون فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد خدا را دوست دارم ، چون می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم ، بگویم كه ....خدا را دوست دارم ، چون همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد ، دوست داشتنش ابدی است .خدا را دوست دارم ، چون می توانم احساسم را راحت به آن بگویم ، نه اصلا نیازی نیست بگویم ، خودش می تواند نگفته ، حرف ام را بخواند .خدا را دوست دارم ، چون به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را قایم نمی كند . خدا را دوست دارم ، چون تنها كسی كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی ، و بگویی دلت براش تنگ شده .خدا را دوست دارم ، چون ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم.خدا را دوست دارم چون می گذارد بگویم : خدا را دوست دارم
Thursday, November 06, 2008
دل تنگ
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه
ای خدا وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده.....................
ترانه اجرا شده توسط: سیاوش قمیشی
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه
ای خدا وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده.....................
ترانه اجرا شده توسط: سیاوش قمیشی
Sunday, March 02, 2008
نجوا

به نام دلدار
من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی
از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی
دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی
من که بیمار تو هستم چه بپرسی ، چه نپرسی،
جان به راه تو سپارم ،چه بدانی، چه ندانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بکوشی زدل من بگریزی نتوانی
دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم ،چه بخواهی ،چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد ،چه بخوانی ،چه نخوانی
Sunday, July 01, 2007
خدا
به نام عشق............
خدا گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟...
عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.
عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.
Thursday, May 03, 2007
آدم
به نام آدم
سلام دوستان عزیز.....
بنیامین رو که همه میشناسین....
متن ترانه آدم آهنی شو اینجا میارم....
واقعا قشنگ بیان کرده من نمیدونم شاعر این متن کیه ولی خیلی زیبا دغدغه یک عاشق رو و البته به طنز که من میگم طنز تلخ بیان کرده ...حالشو ببرین....
این هم لینک ترانه آدم آهنی:
حالم بده حالم بده
عشقم رفته نيومده
نه سر زده, نه زنگ زده, نه کسي جاشو بلده
آدم بده نگو به من عاشق شدن نيومده
آدم بده, حالم بده
حالم بده, حالم بده
آخه خيلي وقته دلم براي گريه لک زده
قلبي که از آهن باشه انگار تو حبس ابده
امشب درجه ي تبم روي هزار و سيصده
اما شايد به چشم تو اين تب فقط يه عدده
حالم بده, حالم بده
کاش ببينم که اومده دکمه ي قلبمو زده
کاش بدونه اومدنش براي من زندگيه مجدده
اما شايد مردده
يا که بودم از اولش براي اون يه عشق خارج از رده
حالم بده
Friday, February 23, 2007
بسم رب الحسين
خواب ديدم مرده ام
خواب ديدم خسته و افسرده ام
روي من خروارها از خاک بود
واي قبر من چه وحشتناک بود
تا ميان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
هر که آمد پيش حرفي راند و رفت
سوره حمدي برايم خواند و رفت
ناله مي کردم وليکن بيجواب
تشنه بودم در پي يک جرعه آب
يک ملک گفتا بگو نام تو چيست
آن يکي فرياد زد رب تو کيست
اي گنه کار سيه دل،بسته پر
نام اربابان خود يک يک ببر
گفتنم عمر خودت کردي تباه
نامه اعمال خود کردي سياه
نااميد از هر کجا و دل فکار
مي کشيدندم به خفت سوي نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهاي رحمت باز شد
مردي آمد از تبار آسمان
نور پيشانيش فوق آسمان
صورتش خورشيد بود و غرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور
گيسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسيان حلقه بگوش
لب که نه،سرچشمه آب حيات
بين دستش کائنات و ممکنات
بر سرش دستمال سبزي بسته بود
بر دلم مهرش عجيب بنشسته بود
کي به زيبائي او گل ميرسيد
پيش او يوسف خجالت ميکشيد
در قدوم آن نگار مه جبين
از جلال حضرت حق آفرين
دو ملک سر را به زير انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حيرت داشتم اين زمزمه
آمده اينجا حسين فاطمه
صاحب روز قيامت آمده
گوئيا بهر شفاعت آمده
سوي من آمدمرا شرمنده کرد
مهربانانه به رويم خنده کرد
اين که اينجا اينچنين تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گريه کرده بعد شيرش داده است
خويش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
بار ها بر من محبت کرده است
سينه اش را وقف هيئت کرده است
سينه چاک آل زهرا بوده است
چاي ريز مجلس ما بوده است
اينکه در پيش شما گرديده بد
جسم و جانش بوي روزه مي دهد
با ادب در مجلس ما مي نشست
او به عشق من سر خود مي شکست
پرچم من را به دوشش مي کشيد
پا برهنه در عزايم مي دوديد
اسم من راز و نيازش بوده است
تربتم مهر و نمازش بوده است
اقتدا بر خواهرم زينب نمود
گاه مي شد صورتش بهرم کبود
حرمت من را به دنيا پاس داشت
ارتباطي تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقاي من
تا که دنيا بوده از من دم زده
او غذاي روضه ام را هم زده
بارها لعن اميه کرده است
خويش را وقف رقيه کرده است
گريه کرده چون براي اکبرم
با خود او را نزد زهرا مي برم
هر چه باشد او برايم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نيست او تنها شود
باعث خوشحالي اعدا شود
در قيامت عطر بويش مي دهم
پيش مردم آبرويش مي دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت
ميشود همسايه من در بهشت
آري آري هر که پا بست من است نامه اعمال او دست من است
خواب ديدم خسته و افسرده ام
روي من خروارها از خاک بود
واي قبر من چه وحشتناک بود
تا ميان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
هر که آمد پيش حرفي راند و رفت
سوره حمدي برايم خواند و رفت
ناله مي کردم وليکن بيجواب
تشنه بودم در پي يک جرعه آب
يک ملک گفتا بگو نام تو چيست
آن يکي فرياد زد رب تو کيست
اي گنه کار سيه دل،بسته پر
نام اربابان خود يک يک ببر
گفتنم عمر خودت کردي تباه
نامه اعمال خود کردي سياه
نااميد از هر کجا و دل فکار
مي کشيدندم به خفت سوي نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهاي رحمت باز شد
مردي آمد از تبار آسمان
نور پيشانيش فوق آسمان
صورتش خورشيد بود و غرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور
گيسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسيان حلقه بگوش
لب که نه،سرچشمه آب حيات
بين دستش کائنات و ممکنات
بر سرش دستمال سبزي بسته بود
بر دلم مهرش عجيب بنشسته بود
کي به زيبائي او گل ميرسيد
پيش او يوسف خجالت ميکشيد
در قدوم آن نگار مه جبين
از جلال حضرت حق آفرين
دو ملک سر را به زير انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حيرت داشتم اين زمزمه
آمده اينجا حسين فاطمه
صاحب روز قيامت آمده
گوئيا بهر شفاعت آمده
سوي من آمدمرا شرمنده کرد
مهربانانه به رويم خنده کرد
اين که اينجا اينچنين تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گريه کرده بعد شيرش داده است
خويش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
بار ها بر من محبت کرده است
سينه اش را وقف هيئت کرده است
سينه چاک آل زهرا بوده است
چاي ريز مجلس ما بوده است
اينکه در پيش شما گرديده بد
جسم و جانش بوي روزه مي دهد
با ادب در مجلس ما مي نشست
او به عشق من سر خود مي شکست
پرچم من را به دوشش مي کشيد
پا برهنه در عزايم مي دوديد
اسم من راز و نيازش بوده است
تربتم مهر و نمازش بوده است
اقتدا بر خواهرم زينب نمود
گاه مي شد صورتش بهرم کبود
حرمت من را به دنيا پاس داشت
ارتباطي تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقاي من
تا که دنيا بوده از من دم زده
او غذاي روضه ام را هم زده
بارها لعن اميه کرده است
خويش را وقف رقيه کرده است
گريه کرده چون براي اکبرم
با خود او را نزد زهرا مي برم
هر چه باشد او برايم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نيست او تنها شود
باعث خوشحالي اعدا شود
در قيامت عطر بويش مي دهم
پيش مردم آبرويش مي دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت
ميشود همسايه من در بهشت
آري آري هر که پا بست من است نامه اعمال او دست من است
Sunday, December 24, 2006
عطر شقايق
به نام شقایق
توی یکی از همین خونه ها،
همین نزدیکی ها،دلِ یکــی آتیش گرفته.
از روی بام هم که نیــگا کنید می بینید که از توی پنجـــره ی یکی از خونــــه ها
آتیش می ریزه بیرون.
آتیش می ریزه بیرون.
دل یکی آتیش گرفته
......تو اومدی اما کمی دیر.
......تو اومدی اما کمی دیر.
از ته یک خیابون دراز.
مث یک سایه نگرانی.
کمی دیر اومدی اما حسابی تجــــلی کردی ودل یکی رو آتیش زدی.
به من می گــن چیزی نگو.نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می گیره.
دل یکی این جا داره خاکــستر می شه
کمی دیر اومدی امایک راست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینــــه اش و
دل ش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی ســــر جاش.
واسه ی همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر می شه.
یکی داره تو چشـــات غرق میشه.
یکی لای شیارهای انگشتات داره گم میشه.
یکی داره گُــر می گیره. دل یکی آتیش گرفته.
کسی یه چیکه آب بریزه رو دل اش شاید خنــــک شه.
دل ش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی ســــر جاش.
واسه ی همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر می شه.
یکی داره تو چشـــات غرق میشه.
یکی لای شیارهای انگشتات داره گم میشه.
یکی داره گُــر می گیره. دل یکی آتیش گرفته.
کسی یه چیکه آب بریزه رو دل اش شاید خنــــک شه.
میون این همه خونه که خفـــــه خون گرفته اند
یک خونه هست که دل یکــی داره توش خاکستر می شه.
یکی هوس کرده بپره تو دستـــــات و خودش رو غرق کنه.
یکی می خواد نیگات کنه. نه، می خواد بشنفتت.
می خواد بپــــره تو صدات.
یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بـــالا و بذاردت رو کوه و بعــــدبدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه.
یکی می ترسه از نزدیک تماشــات کنه.
یک خونه هست که دل یکــی داره توش خاکستر می شه.
یکی هوس کرده بپره تو دستـــــات و خودش رو غرق کنه.
یکی می خواد نیگات کنه. نه، می خواد بشنفتت.
می خواد بپــــره تو صدات.
یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بـــالا و بذاردت رو کوه و بعــــدبدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه.
یکی می ترسه از نزدیک تماشــات کنه.
یکی می خواد تو چشات شنا کنه.
یکی اینجا سردشه.
یکی اینجا سردشه.
یکی همه اش شده زمستون.
یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفـــه می شه.
وقــــتی حـرف می زدی، یکی نه به چیزایی که می گفتی که به صدات،
به محض صــــــدات گوش می داد.
یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه.
توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها،
یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفـــه می شه.
وقــــتی حـرف می زدی، یکی نه به چیزایی که می گفتی که به صدات،
به محض صــــــدات گوش می داد.
یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه.
توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها،
دل یکی آتیش گرفته. کسی یک چیکه آب بریزهرو دل اش شاید خنک شه.
"روی ماه خداوند را ببوس "
Thursday, September 21, 2006
به نام خدا
امروز صبح وقتی از خواب برخاستی تو را تماشا می کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد , فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیز های خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکرمی کنی.
اما تو سر گرم پوشیدن لباس بودی!!!
وقتی می خواستی از خونه بیرون بری می دونستم که می تونی چند لحظه توقف کنی و به من سلام کنی , اما تو خیلی سر گرم بودی.
وقتی که 15 دقیقه بیهوده روی صندلی نشسته بودی و پاهاتو تکون می دادی فکر کردم که می خوای با من حرف بزنی اما تو دویدی و تلفونو برداشتی و با یکی از دوستات تماس گرفتی تا از چیزای بی اهمیت بگی.من با صبرو شکیبایی در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو اونقدر مشغول بودی که هیچ چیز به من نگفتی.
موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستات قبل از غذا کمی با من حرف می زنن اما تو چنین کاری نکردی.!
باز هم فرصت هست و امید وارم که تو بلاخره با من حرف بزنی .
به خونه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی واسه انجام دادن داری , بعد از انجام چند کار تلویزیونو روشن کردی و کلی از وقتتو جلوی اون سپری کردی.
ولی من بازم منتظر موندم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی.زمان خوابیدن فکر کردم که خیلی خسته ای .
بعد از گفتن شب به خیر به خوانوادت سریع به سمت رختخوابت رفتی و خوابیدی.
مهم نیست شاید نمی دونستی که من همیشه اونجا با تو هستم .
من بیشتر از اونی که تو بدونی صبر کردم , من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چطور با دیگران صبور و شکیبا باشی.
من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی!
چقدر مکالمه ی یک طرفه و یک جانبه سخته!
بسیار خوب تو یکبار دیگه از خواب بر خاستی و من یکباره دیگه فقط برای عشق به تو منتظر می مونم . به این امید که امروز یکم از وقتتو به من اختصاص بدی , روز خوبی داشته باشی...
دوستدار تو "خدا" !!!!!!!!!!
اما تو سر گرم پوشیدن لباس بودی!!!
وقتی می خواستی از خونه بیرون بری می دونستم که می تونی چند لحظه توقف کنی و به من سلام کنی , اما تو خیلی سر گرم بودی.
وقتی که 15 دقیقه بیهوده روی صندلی نشسته بودی و پاهاتو تکون می دادی فکر کردم که می خوای با من حرف بزنی اما تو دویدی و تلفونو برداشتی و با یکی از دوستات تماس گرفتی تا از چیزای بی اهمیت بگی.من با صبرو شکیبایی در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو اونقدر مشغول بودی که هیچ چیز به من نگفتی.
موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستات قبل از غذا کمی با من حرف می زنن اما تو چنین کاری نکردی.!
باز هم فرصت هست و امید وارم که تو بلاخره با من حرف بزنی .
به خونه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی واسه انجام دادن داری , بعد از انجام چند کار تلویزیونو روشن کردی و کلی از وقتتو جلوی اون سپری کردی.
ولی من بازم منتظر موندم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی.زمان خوابیدن فکر کردم که خیلی خسته ای .
بعد از گفتن شب به خیر به خوانوادت سریع به سمت رختخوابت رفتی و خوابیدی.
مهم نیست شاید نمی دونستی که من همیشه اونجا با تو هستم .
من بیشتر از اونی که تو بدونی صبر کردم , من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چطور با دیگران صبور و شکیبا باشی.
من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی!
چقدر مکالمه ی یک طرفه و یک جانبه سخته!
بسیار خوب تو یکبار دیگه از خواب بر خاستی و من یکباره دیگه فقط برای عشق به تو منتظر می مونم . به این امید که امروز یکم از وقتتو به من اختصاص بدی , روز خوبی داشته باشی...
دوستدار تو "خدا" !!!!!!!!!!
( http://coolair.blogfa.com/ ماخذ : وبلاگ )
Friday, July 28, 2006
خاطره
به نام خاطره
دیروز که از برج خاطره هایم به اوج پروانگی پریدی
و رویاهای شبا نه ام را به رنگین کمان واقعیت پیوند زدی ،
فهمیدم که دوستم داری.
دیروز که با تلنگر احساست شیشه ی سیاه نا امیدی را شکستی
و احساس امیدواری را به دهلیزهای قلبم روانه کردی
شادمانه فریاد زدم که :
می دانم دوستم داری.
اینک که دستان سبزت را حائل اندیشه های آسمانی ام کردی
و به دریای خوشبختی سوقم می دهی
و با مهربانی دیباچه ی قلبم را به الماس های سخاوتت مزین
می کنی ،دیوانه وار می پرستمت از اینکه دوستم داری.
فردا که صدای پای خزان ، سکوت کوچه ی زمان را می شکند
و برگ های عمر آدم ها ضمیمه ی خاطره ها می شود.
تو از آلبوم روزهای گذشته عکس مرا با پولک چشمانت به دیوار قاب می کنی
و روزهای متمادی با عکس کهنه ی جوانی ام حرف می زنی و
من از پشت ابرهای سپهر ، نشسته بر رنگین کمان عشق ،
اشک های سر خورده بر گونه هایت را عاشقانه می زدایم
و می ستایمت از اینکه همیشه صادقانه دوستم داشتی.
چه کسی اهمیت می دهد؟
نگاهی در امتداد کوچه ،
چشم به راه سفر کرده ای باشد؟
چه کسی اهمیت می دهد؟
گریه های شبانه کودکی ،
در انزوای آن شب شوم مردابی از اشک آفریده باشد؟؟
چه کسی اهمیت می دهد؟
میان من و پنجره بسته ..چه رازی نهان است..
و آن سایه ، از کنار میله های سبز خانه برای ابد رفته است
چه کسی اهمیت می دهد ؟
اتاقک ویران شده روزگاری جایگاه سایه بوده است
و راز پنجره بسته میله های سبز ،
اتاقک ویران و دری که به سوی هیچ برای ابد
میان من و آن باقی خواهد ماند.
چه کسی اهمیت میدهد؟؟؟؟
یاد رفتنت چقدر اشک ریختم به یاد آنهمه خاطره قبل از سکوت سرد
آهای آبی عشق به هر سو می نگرم نگاهی مهربان نمیبینم
شبی به کلبه دلتنگیهایم سری بزن
تنها دلخوشیم خاطرات با تو بودن است...
پس وعده دیدار ما در کوچه پس کوچه های خیال
با سبدی از گلهای انتظار
Thursday, May 04, 2006
ابر صورتی
سلام دوستای خوبم....
بعد از مدتها اومدم...
...
....
.....
آن صبح سرد سوم دي 1360 , فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظه ي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا ميرفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت.من به پشت روي زمين افتادم , شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه , در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم , مردم.
هيچ وقت كسي كه از پشت صخره هاي بالاي تپه به من شليك كرده بود را نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود, چون اگر كمي تجربه داشت , ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود , يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد.
پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استراليا بروم. اما من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اينكه ديپلم گرفتم , فرودگاه تهران را بمباران شد . جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برايم روزنامه و گاهي كتاب مي خريد. بالاخره يك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتيم. پروانه را از سال دوم دبيرستان مي شناختم و سال چهارم قول داده بوديم براي هميشه به هم وفادار باشيم . پروانه موهاي نارنجي قشنگي داشت و هميشه رژ مسي براق مي زد. سال سوم دبيرستان وقتي براي اولين و آخرين بار بعد از ظهري يواشكي به خانه اشان رفته بودم,موهايش را ديدم.
هنوز شيشه عطر كادو شده اي را كه سر راه خريدم و نامه اي را كه در نه ماه حبس خانگي نوشتنش را تمرين مي كردم,به پروانه نداده بودم كه گشتي هاي داوطلب ما را گرفتند. تا وقتي ما را عقب استيشن سوار مي كردند,هنوز نغهميده بودم چه اتفاقي افتاده است.بعد از آن هم فقط به ناخن هايم نگاه ميكردم كه چشمم به چشم پروانه نيفتد.
او را بت سر و صدا تحويل خانواده اش دادن و مرا به بازداشتگاهي بردند كه جنوب شهر بود,اما درست نميفهميدم كجاست. وقتي پروانه را جلوي خانه اشان از استيشن پياده كردند , يكي از همسايه ها پنجره اش را باز كرده بود و ما را نگاه مي كرد . تا وقتي راه افتاديم هنوز آنجا بود . داخل سلولم قلب بزرگي را با چيزي نوك تيز روي ديوار كنده بودند. يك طرف قلب كج شده بود. دو روز پاهايم را دراز كرده بودم و به در نگاه مي كردم. بالاخره امدند و مرا به پاسگاهي بيرون شهر بردند . پاسگاه ديوار هاي آجري داشت كه بالاي سرشان سيم خاردار كشيده بودند. آنجا با عده ي زيادي كه سرهايشان را تراشيده بودند سوار اتوبوس شديم و به پادگان آموزشي رفتيم.شانرده ساعت بعد كه جلوي دروازه ي پادگان پياده شديم , گروهباني ما را به خط كرد و آن قدر دور پادگان دواند كه تا يك هفته بعد مي لنگيديم. همه سربازان فراي بوديم. شب بعد از اينكه آبگوشت رقيقي به ما دادند ,دوباره به خطمان كردند و لباس هايي بين همه تقسيم كردند كه مثل كيسه گشاد بود.
آخرين باري كه پدر و مادرم را ديدم , لحظه اي بود كه اتوبوس ما دور ميدان آزادي مي چرخيد تا به طرف پادگان آموزشي برويم. آن دو كنار يكي از باغچه هاي دور ميدان ايستاده بودند و وقتي مرا ديدند برايم دست تكان دادند.سربازهاي ديگر هم با سرهاي تراشيده از پشت شيشه براي آن دو دست تكان دادند.پدر و مادرم خنديدند و جلوتر آمدند و براي همه ي ما دست تكان دادند. ما هم از جايمان نيم خيز شديم و براي پدر و مادرم دست تكان داديم. نميدانم از كجا مي دانستند اتوبوس ما آن ساعت از ميدان آزادي مي گذرد. پنج ماه بعد كه گلوله ها سينه ام را سوراخ كردند, نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش فكر مي كردم هنوز توي خيب شلوارم بود. شيشه ي كادو شده عطر را همهن موقع در بازداشتگاه گرفته بودند.
من ساعت ها كنار بوته ي خشكي كه شبيه سر اسب بود و سنگ بزرگي كه رنگ عجيبي داشت ,ماندم. ابر صورتي كم كم نارنجي و زرد شد و بعد به كلي از ميان رفت. ستون ما در عمق خاك دشمن راهش را گم كرده بود و وقتي رگبار گلوله هل شليك شد , هيچ كس نتوتنست مرا با خود به عقب ببرد.بعد از ظهر عراقي ها آمدند و مرا با استيشن به سري خانه بردند. آنها مرا لخت كردند و همه جايم را گشتند. حتما مرا با جاسوس يا كس ديگري اشتباه گرفته بودند چون تصميم گرفتند دفنم نكنن.
چهار هفته داخل كشوي فلري بزركي كه سقفش لامپ مهتابي داشت, ماندم. هر بار كشو را بيرون مي كشيدند لامپ روشن مي شد . بارها چند نفر را آوردند تا مرا ببينند . بعضي ها دستبند داشتند و بعضي ها دستهايشان آزاد بود . اما از اخر هيچ كس مرا نشناخت. همه سرشان را تكان ميدادند و مي رفتند. روزهاي آخر بود كه دو نفر را آوردند و داخل كشو هاي كناري گذاشتند.ناخن هاي هر دو شان را كشيده بودند و پوست شان پر از لكه هاي آبي سوختگي بود.سه روز بعد هر سه ي ما را با آمبولانسي كه شيشه هايش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتي بردند.هيچ كدام از گورها سنگ قبر نداشت. جاي ما از قبل آماده شده بود مرا داخل قبر انداختند و دو اسير ايراني كه لباس زرد تن اشان بود , رويم خاك ريختند. بعد كپه ي خاكي به اندازه ي قدم درست كردند كه كنار كپه هاي بي شمار ديگري بود.
هيچ يك از كپه هاي خاكي اسم نداشت.فقط يك پلاك سبز كه رويش شماره هاي سفيدي حك شده بود, بالاي هر كپه فرو كرده بودند. در امتداد قبرهاي بي نام , رديفي از درختان اكاليپتوس سايه مي انداختند. برادرم در نامه هايي كه مي فرستاد هميشه مي نوشت , استراليا پر از درختان اكاليپتوس است و هيچ ايراني ديگري در اينجا نيست. آن طرف درختان اكاليپتوس يك ساختمان دو طبقه سيماني بود . كساني كه گاهي از پنجره هاي ساختمان سرك مي كشيدند , اختمالا مي توانستند پلاك هاي سبز روي كپه ي خاكي را ببينند. آن سوي ديگر گورستان مزرعه ي بزرگي بود كه در دوردست هايش خط باريك و درازي از سيم خاردار حريم آن را نشان ميدادو صبح ها عده اي را با تريلر مي آوردند. تا روي مزرعه كار كنند و بعد از ظهر ها كه از كنار گورستان مي گذشتند جمله هاي فارسي بريده بريده اي شنيده مي شد. غروب هشتاد و هفتمين روز كه سايه ي اكاليپتوس ها تا انتهاي گورستان مي رسيد , سه نفر كه براي كندن قبرهاي تازه آمده بودند , پنهاني سر قبر من آمدند و يك پياز لاله را كنار پلاك فلزي كاشتند. معلوم نبود آن پياز را از كجا آورده اند , اما مسلما مرا با كس ديگري اشتباه گرفته بودند . آدمي كه حتما خيلي مهم بوده و با كاشتن گل لاله سر قبرش احساس رضايت و افتخار مي كردند. از فردا اسيراني كه با لباس هاي زرد به مزرعه مي رفتند, به كپه ي خاكي من خيره مي شدند و با حركت آرام تريلر سرهايشان با هم به اين سو مي چرخيد.
پياز لاله آرام آرام ريشه دواند و ساقه اش از خاك جوانه زد. هفت روز بعد افسران عراقي كه بند پوتين هايش را دور ساق شلوارشان گره زده بودند , آمدند و بالاي كپه ي خاك ايستادند. آنها پياز گل و حتي پلاك سبز را از خاك بيرون كشيدند. شايد براي پاك كردن كثر پرستشگاه اسيران بود كه دستور دادند بولدوزرها درختان اكاليپتوس را هم از ريشه در آوردند. بيل آهني حتي ما را هم از خاك بيرون كشيد و روي هم ريخت. در تمام اين مدت از سمت ساختمان سيماني صداي برياد هاي فارسي و عربي كه از هم بلند تر ميشيند شنيده مي شد . از آخر ما را با بيل مكانيكي پشت چند كاميون ريختند.وقتي كاميون راه افتاد , هنوز صداي حركت ماشين هايي كه آرامگاه ما را صاف شنيده ميشد. انگشتان دست چپم براي هميشه آنجا زير خاك ها باقي ماند.
كاميون ها تا بعد از ظهر يكسره ميرفتند , قبل از غروب به جايي رسيديم كه كوه هاي بلندي داشت . كاميون ها در حياط پاسگاه دور افتاده اي پارك كردند ديوار هاي حياط را با دوغاب سفيد كرده بودند.آفتاب غروب از دروازه ي پاسگاه داخل مي تابيد و مربع سرخي روي ديوار حياط درست كرده بود . دو روز همانجا مانديم و مربع سرخ هر غروب روي ديوار پاسگاه نقش بست. صبح روز سوم دوباره راه افتاديم . جاده پر شيب و سنگلاخي بود و ما گاهي از الاغ هايي كه از كنار جاده مي گذشتند ,عقب مي مانديم . نزديك ظهر به دره ي عميقي رسيديم كه مياي كوه هاي جنگلي محصور بود.آنجا ما را داخل گودال درازي كه شبيه كانال بود ريختند.گودال از پيش آماده شده بود. عصر همان روز كاميون هاي ديگري آمدند و عده اي را كه تازه تير باران شده بودند روي ما ريختند.لباس هاي گشاد آنها خون آلود و سوراخ سوراخ بود و از بعضي هنوز خون تازه بيرون مي زد. بعد بولدوزر ها آمدن و كانال را با خاك پوشاندند.درست روي گردنم سر زني افتاده بود كه موهاي خرمايي بلندش دور صورتش پيچيده بود و چشمانش را مي پوشاند. پاهاي لاغر و سفيد مردي روي سينه ام افتاده بود و دهان باز يكي ديگر به شكمم چسبيده بود. من هم با كمر روي سينه مردي افتاده بودم كه استخوان هاي دنده اش خورد شده بود. اين آشفتگي خيلي طول نكشيد . شصت و پنج روز بعد گروهي سرباز و درجه دار آمدند و با عجله خاك ها را كنار زدند تا جاي ما را پيدا كنند.آنها كه دستمال هايي دور دهانشان بسته بودند ,همه را به سرعت پشت كاميون ها ريختند . شايد كسي آنجا را به سازماني لو داده بود و حالا بايد اثرش پاك ميشد.راه كه افتاديم سرباز ها داشتند گودال دراز و خالي را با تاير هاي كهنه پر ميكردند و رويش را با خاك مي پوشاندند. آن شب كه كاميون ها از جاده هاي كوهستاني مي گذشتند, بوي خوبي مي آمد چوپان شبگردي در دامنه ي كوه آتش روشن كرده بود , جلوتر رديف كندوهاي چوبي در دامنه ي ديگري زير نور مهتاب بودند. هوا پر از بوي گياهان وحشي و حشرات بود.
اگر پروانه آنجا بود تا صبح نمي خوابيديم . روي تختي كه ملافه هاي تميز داشته باشد,دراز مي كشيديم و به سوسك هاي شب تابي نگاه مي كرديم كه از پنجره ي باز توي اتاق مي آيند و خاموش روشن ميشوند.كمي بعد هوا ابري شد و باران گرفت . من روي بقيه بودم و استخوانهايم خيس شد.صيح وقتي شفق از پشت درختان نوك كوه بالا مي آمد به جايي كه منتظرمان بودند, رسيديم . كاميون از تپه اي پايين پيچيد و دشت در نور كمرنگ آسمان پيدا شد. دشت با سوراخ هاي بي شماري كه در آن كنده بودند, شبيه شانه عسل بود.
آفتاب كه بالا مي آمد , مرداني كه ماسك زده بودند آمدند و ما را داخل قبرها ريختند. از اينكه به ما دست بزنن نفرت داشتند , بيل هاي درازي داشتند و ما را هل مي دادند تا توي يك قبر بي افتيم. داخل قبر من دست ديگري را هم انداختند كه دور انگشتريش حلقه اي زنگ زده بود. دندان هاي مصنوعي مردي كه در كاميون كنارم بود , از دهانش بيرون افتاده بود . يكي از سرباز ها كه به سرعت مي گذشت با نوك پا آن را توي قبر من انداخت. دندان ها سياه شده بودند و رويشان خون خشك شده چسبسده بود. ناخن هاي دستي كه حلقه داشت كبود بود. كمي بعد استخوان دراز ساق پاي كس ديگري را هم پايين انداختند. وسط ساق براموگي كوچكي وجود داشت انگار آن را از وسط به هم چسبانده بودند. حتما قبلا پايش شكسته بوده, اما من هيچ .قت جايم نشكسته است.چون مادرم وسواس داشت ئ از بچگي مواظب بود بازي هاي خطرناك نكنم.
پيدا بود قبر ها را شتابزده كنده اند. ديوار قبر من كاملا كج در آمده بود و كف آن برآمدگي داشت.اگر زمين را دو سه بيل عميقتر كنده بودند ,حتما گورستان باستاني را كه فقط دووجب پايين تر بود كشف مي كردند. درست زير قبر من ,گور شاهزاده اي آشوري بود كه شمشير دراز مفرغي اش را با دو دست روي سينه اش گرفته بود و اگر آن را كمي بالا مي آورد نوك شمشير ميان دو استخوان لگنم فرو مي رفت.
مثل بار اولي كه دفن شدم ,روي قبرم كپه ي خاكي به اندازه ي قدم درست كردند و روي آن پلاكي با چند شماره ي سفيد فرو كردند.روز بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمين سبز شد . علف هاي وحشي بارها خشك شدند و فرو ريختند و دوباره سبز شدند.دوهزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ريشه هاي گياهان وحشي از ديواره ي قبر آويزان شده بودند و شاهزاده آشوري همچنان شمشيرش را دو دستي گرفته بود . يك روز باز هم عده اي با بيل هايشان آمدند و قبرها را باز كردند و ما را داخل كيسه هاي سفيد ريختند. روي هر كيسه شماره اي مي چسباندند.كيسه ها را بار كاميون زردي كردند و تا شب مي راندند.
ما بر گشتيم.هنوز در خاك دشمن بوديم ولي در دوردست ها آسمان ايران ديده مي شد. وقتي به مرز رسيديم هوا تاريك شده بود.در پاسگاهي كه داخل خاك ايران بود ,چند كاميون بزرگ زير نور افكن هاي بلند منتظرمان بودند.اگر پدر و مادر يا پروانه مي دانستند, برگشته ام حتما آنجا منتظرم بودند. اما هيچ كس نبود. مثل چهار شنبه سوري سالي بود كه از دو روز پيش براي آتش بازي چوب جمع مي كرديم,اما عصر باران گرفت و چوب ها خيس شدند. همه به خانه هايشان برگشتند و هيچ كس نماند.
ما را داخل كاميون ها چيدند و به فرودگاه بردند . آنجا مرا با همه ي بار اضافه اي كه از استخوان هاي بيگانه داشتم سوار هواپيما كردند و پرواز كرديم.وقتي در تهران به زمين نشستيم هوا ابري بود. آنها ما را داخل يكي از انبار هاي بزرگ فرود گاه مهر آباد بردند. همان جايي كه وقتي ديپلم گرفتم بمباران شد. آنها در بزرگ انبار را بستند و ما را از كيسه هاي شماره دار , بيرون آوردند . كف انبار پر از تابوت هاي يك شكل بود و ما را به دقت داخل تابوت ها مي چيدند . بعضي ها دورتر ايستاده بودند و گريه مي كردند . وقتي كارشان تمام شد, روي هر تابوت پرچم بزرگي انداختند و جلوي آن يك عكس چسباندند . روي تابوت من عكس جواني را چسبانده بودند كه سبيل هاي نازك داشت. من در عمرم هيچ وقت سبيل نداشتم , پيدا بود كه جايي در خاك دشمن شماره ي من اشتباه شده است.
سربازهايي كه لباس هايشان گشاد نبود و واكش هاي سرخ از شانه اشان آويزان بود,تابوت ها را يكي يكي بلند كردند و در محوطه باز و بزرگ بيرون چيدند. جمعيت زيادي اطراف محوطه جمع شده بود. خيلي هايشان گريه مي كردند و بعضي ها عكس قاب گرفته ي جواني را سر دست شان بلند كرده بودند . پدر و مادرم بين آنها نبودند . اثري هم از پروانه نبود .اگر چهره اي داشتم , شايد كسي پيدا مي شد كه مرا بشناسد. فيلم بردارهاي زيادي داخل محوطه كه سرباز ها آن را محاصره كرده بودند , مي آمدند و از همه چيز فيلم مي گرفتند . كسي هم پشت تابوت ها بر جايگاه بلندي ايستاده بود و براي مردم سخنراني مي كرد.
وسط جمعيت يك چهره ي آشنا بود.عكس جواني بود كه موهاي خرمايي داشت و لبخند زده بود. عكس خودم بود . پيرزني كه روسري قهوه اي داشت آن را بالاي سرش گرفته بود.مادرم بود. خودش بود. خيلي پير شده بود.پدر نبود.آنها وقتي دور ميدان آزادي برايم دست تكان مي دادند با هم بودند . مادر كوچك شده بود . حتما پدر مرده بود ,اگر نه نمي گذاشت مادر تنها بيايد.
بعد از انكه سخنراني و فيلم براداي تمام شده ,هر عكس را سوار استيشن كردند و از محوطه بيرون رفتند. وقتي دور ميدان آزادي مي چرخيديم , مردم گاهي كنار باغچه ها مي ايستادند و به رديف ماشين هاي استيشن نگاه مي كردند . مرا به خانه اي قديمي بردند كه حياط و حوض داشت . آنجا تختي از قبل برايم آماده كرده بودند و اطرافش آنقدر گلدان شمعداني چيده بودند كه زنبور ها را گيج مي كرد. تا شب عده اي ما آمدند , پيشاني شان را به تابوت مي چسباندند , گريه مي كردند و مي رفتند . تمام مدت فقط پيرزني مانده بود . بيني بزرگ پيرزن از گريه سرخ شده بود. بي شباهت به مادرم وقتي گريه مي كرد , نبود . شايد هم همه ي آدمها وقتي گريه مي كنند شبيه هم مي شوند. هر پنج دقيقه يكبار بلند مي شد و گوشه اي از تابوتم را مي بوسيد.اما هر بار مي خواست در تابوت را باز كند چند نفر مي گرفتندش و دوباره روي صندلي چرمي سياه مي نشاندند.
صبح روز بعد تابوت مرا داخل همان استيشن گذاشتند و بالاي تپه زيبايي خارج شهر بردند . اطراف تپه پر از درخت هاي قديمي بود آنجا چند قبر بزرگ و با شكوه براي ما كنده بودند . وقتي مي خواستند مرا سر جايم بگذارند در تابوت را باز كردند . هنوز هم چند نفر پيرزن را گرفته بودند اما احتياجي نبود , او اصلا تكان نمي خورد. به حلقه ي زنگ زده اي كه دور استخوان انگشت آن دست ديگر بود , خيره نگاه ميكرد. او حتي گريه هم نمي كرد.
آنها مرا به دقت دفن كردند, سنگ سياه زيبايي هم قد خودم بود, رئي قبر گذاشتند و بالاي آن عكس جوان سبيل نازك را نصب كردند. پيرزن هنوز به سنگ خيره مانده بود. برايش صندلي اي گذاشته بودند كه بنشيند,حتما روماتيسم داشت. مثل روز قبل عده ي زيادي جمع شده بودند و فيلم بردار ها از همه چيز فيلم مي گرفتند. آنجا هم سكويي گذاشته بودند و كسي سخنراني مي كرد. هوا ابري بود وفلاش دوربين ها مثل برق در آسمان مي درخشيد. بعد همه رفتند و پيرزن را هم با خودشان بردند .
از اين بالا تهران تا دوردست ها پيداست.آن قدر دور است كه نميتوانم خانه ي پروانه را پيدا كنم . نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش تمرين مي كردم شايد هنوز جايي در بايگاني هاي عراق باشد. شيشه ي عطر هم حتما با زباله ها دفن شده است.اگر پروانه يك روز براي هوا خوري اين اطراف بيايد , مي فهمم هنوز از همان ر ژ مسي براق ميزند يا نه.
فصل خوبي ست.هوا گاهي آفتابي مي شود و گاهي باران مي گيرد. در آسمان تكه ابر بزرگي ست كه بالاي آن صورتي شده است. پروانه اي نارنجي روي علف هايي كه گل زرد دارند نشسته است. حالا بلند مي شود و به طرف درخت هاي قديمي مي رود.
نویسنده : علیرضا محمودی ایران مهر
بعد از مدتها اومدم...
...
....
.....
آن صبح سرد سوم دي 1360 , فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظه ي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا ميرفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت.من به پشت روي زمين افتادم , شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه , در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم , مردم.
هيچ وقت كسي كه از پشت صخره هاي بالاي تپه به من شليك كرده بود را نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود, چون اگر كمي تجربه داشت , ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود , يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد.
پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استراليا بروم. اما من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اينكه ديپلم گرفتم , فرودگاه تهران را بمباران شد . جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برايم روزنامه و گاهي كتاب مي خريد. بالاخره يك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتيم. پروانه را از سال دوم دبيرستان مي شناختم و سال چهارم قول داده بوديم براي هميشه به هم وفادار باشيم . پروانه موهاي نارنجي قشنگي داشت و هميشه رژ مسي براق مي زد. سال سوم دبيرستان وقتي براي اولين و آخرين بار بعد از ظهري يواشكي به خانه اشان رفته بودم,موهايش را ديدم.
هنوز شيشه عطر كادو شده اي را كه سر راه خريدم و نامه اي را كه در نه ماه حبس خانگي نوشتنش را تمرين مي كردم,به پروانه نداده بودم كه گشتي هاي داوطلب ما را گرفتند. تا وقتي ما را عقب استيشن سوار مي كردند,هنوز نغهميده بودم چه اتفاقي افتاده است.بعد از آن هم فقط به ناخن هايم نگاه ميكردم كه چشمم به چشم پروانه نيفتد.
او را بت سر و صدا تحويل خانواده اش دادن و مرا به بازداشتگاهي بردند كه جنوب شهر بود,اما درست نميفهميدم كجاست. وقتي پروانه را جلوي خانه اشان از استيشن پياده كردند , يكي از همسايه ها پنجره اش را باز كرده بود و ما را نگاه مي كرد . تا وقتي راه افتاديم هنوز آنجا بود . داخل سلولم قلب بزرگي را با چيزي نوك تيز روي ديوار كنده بودند. يك طرف قلب كج شده بود. دو روز پاهايم را دراز كرده بودم و به در نگاه مي كردم. بالاخره امدند و مرا به پاسگاهي بيرون شهر بردند . پاسگاه ديوار هاي آجري داشت كه بالاي سرشان سيم خاردار كشيده بودند. آنجا با عده ي زيادي كه سرهايشان را تراشيده بودند سوار اتوبوس شديم و به پادگان آموزشي رفتيم.شانرده ساعت بعد كه جلوي دروازه ي پادگان پياده شديم , گروهباني ما را به خط كرد و آن قدر دور پادگان دواند كه تا يك هفته بعد مي لنگيديم. همه سربازان فراي بوديم. شب بعد از اينكه آبگوشت رقيقي به ما دادند ,دوباره به خطمان كردند و لباس هايي بين همه تقسيم كردند كه مثل كيسه گشاد بود.
آخرين باري كه پدر و مادرم را ديدم , لحظه اي بود كه اتوبوس ما دور ميدان آزادي مي چرخيد تا به طرف پادگان آموزشي برويم. آن دو كنار يكي از باغچه هاي دور ميدان ايستاده بودند و وقتي مرا ديدند برايم دست تكان دادند.سربازهاي ديگر هم با سرهاي تراشيده از پشت شيشه براي آن دو دست تكان دادند.پدر و مادرم خنديدند و جلوتر آمدند و براي همه ي ما دست تكان دادند. ما هم از جايمان نيم خيز شديم و براي پدر و مادرم دست تكان داديم. نميدانم از كجا مي دانستند اتوبوس ما آن ساعت از ميدان آزادي مي گذرد. پنج ماه بعد كه گلوله ها سينه ام را سوراخ كردند, نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش فكر مي كردم هنوز توي خيب شلوارم بود. شيشه ي كادو شده عطر را همهن موقع در بازداشتگاه گرفته بودند.
من ساعت ها كنار بوته ي خشكي كه شبيه سر اسب بود و سنگ بزرگي كه رنگ عجيبي داشت ,ماندم. ابر صورتي كم كم نارنجي و زرد شد و بعد به كلي از ميان رفت. ستون ما در عمق خاك دشمن راهش را گم كرده بود و وقتي رگبار گلوله هل شليك شد , هيچ كس نتوتنست مرا با خود به عقب ببرد.بعد از ظهر عراقي ها آمدند و مرا با استيشن به سري خانه بردند. آنها مرا لخت كردند و همه جايم را گشتند. حتما مرا با جاسوس يا كس ديگري اشتباه گرفته بودند چون تصميم گرفتند دفنم نكنن.
چهار هفته داخل كشوي فلري بزركي كه سقفش لامپ مهتابي داشت, ماندم. هر بار كشو را بيرون مي كشيدند لامپ روشن مي شد . بارها چند نفر را آوردند تا مرا ببينند . بعضي ها دستبند داشتند و بعضي ها دستهايشان آزاد بود . اما از اخر هيچ كس مرا نشناخت. همه سرشان را تكان ميدادند و مي رفتند. روزهاي آخر بود كه دو نفر را آوردند و داخل كشو هاي كناري گذاشتند.ناخن هاي هر دو شان را كشيده بودند و پوست شان پر از لكه هاي آبي سوختگي بود.سه روز بعد هر سه ي ما را با آمبولانسي كه شيشه هايش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتي بردند.هيچ كدام از گورها سنگ قبر نداشت. جاي ما از قبل آماده شده بود مرا داخل قبر انداختند و دو اسير ايراني كه لباس زرد تن اشان بود , رويم خاك ريختند. بعد كپه ي خاكي به اندازه ي قدم درست كردند كه كنار كپه هاي بي شمار ديگري بود.
هيچ يك از كپه هاي خاكي اسم نداشت.فقط يك پلاك سبز كه رويش شماره هاي سفيدي حك شده بود, بالاي هر كپه فرو كرده بودند. در امتداد قبرهاي بي نام , رديفي از درختان اكاليپتوس سايه مي انداختند. برادرم در نامه هايي كه مي فرستاد هميشه مي نوشت , استراليا پر از درختان اكاليپتوس است و هيچ ايراني ديگري در اينجا نيست. آن طرف درختان اكاليپتوس يك ساختمان دو طبقه سيماني بود . كساني كه گاهي از پنجره هاي ساختمان سرك مي كشيدند , اختمالا مي توانستند پلاك هاي سبز روي كپه ي خاكي را ببينند. آن سوي ديگر گورستان مزرعه ي بزرگي بود كه در دوردست هايش خط باريك و درازي از سيم خاردار حريم آن را نشان ميدادو صبح ها عده اي را با تريلر مي آوردند. تا روي مزرعه كار كنند و بعد از ظهر ها كه از كنار گورستان مي گذشتند جمله هاي فارسي بريده بريده اي شنيده مي شد. غروب هشتاد و هفتمين روز كه سايه ي اكاليپتوس ها تا انتهاي گورستان مي رسيد , سه نفر كه براي كندن قبرهاي تازه آمده بودند , پنهاني سر قبر من آمدند و يك پياز لاله را كنار پلاك فلزي كاشتند. معلوم نبود آن پياز را از كجا آورده اند , اما مسلما مرا با كس ديگري اشتباه گرفته بودند . آدمي كه حتما خيلي مهم بوده و با كاشتن گل لاله سر قبرش احساس رضايت و افتخار مي كردند. از فردا اسيراني كه با لباس هاي زرد به مزرعه مي رفتند, به كپه ي خاكي من خيره مي شدند و با حركت آرام تريلر سرهايشان با هم به اين سو مي چرخيد.
پياز لاله آرام آرام ريشه دواند و ساقه اش از خاك جوانه زد. هفت روز بعد افسران عراقي كه بند پوتين هايش را دور ساق شلوارشان گره زده بودند , آمدند و بالاي كپه ي خاك ايستادند. آنها پياز گل و حتي پلاك سبز را از خاك بيرون كشيدند. شايد براي پاك كردن كثر پرستشگاه اسيران بود كه دستور دادند بولدوزرها درختان اكاليپتوس را هم از ريشه در آوردند. بيل آهني حتي ما را هم از خاك بيرون كشيد و روي هم ريخت. در تمام اين مدت از سمت ساختمان سيماني صداي برياد هاي فارسي و عربي كه از هم بلند تر ميشيند شنيده مي شد . از آخر ما را با بيل مكانيكي پشت چند كاميون ريختند.وقتي كاميون راه افتاد , هنوز صداي حركت ماشين هايي كه آرامگاه ما را صاف شنيده ميشد. انگشتان دست چپم براي هميشه آنجا زير خاك ها باقي ماند.
كاميون ها تا بعد از ظهر يكسره ميرفتند , قبل از غروب به جايي رسيديم كه كوه هاي بلندي داشت . كاميون ها در حياط پاسگاه دور افتاده اي پارك كردند ديوار هاي حياط را با دوغاب سفيد كرده بودند.آفتاب غروب از دروازه ي پاسگاه داخل مي تابيد و مربع سرخي روي ديوار حياط درست كرده بود . دو روز همانجا مانديم و مربع سرخ هر غروب روي ديوار پاسگاه نقش بست. صبح روز سوم دوباره راه افتاديم . جاده پر شيب و سنگلاخي بود و ما گاهي از الاغ هايي كه از كنار جاده مي گذشتند ,عقب مي مانديم . نزديك ظهر به دره ي عميقي رسيديم كه مياي كوه هاي جنگلي محصور بود.آنجا ما را داخل گودال درازي كه شبيه كانال بود ريختند.گودال از پيش آماده شده بود. عصر همان روز كاميون هاي ديگري آمدند و عده اي را كه تازه تير باران شده بودند روي ما ريختند.لباس هاي گشاد آنها خون آلود و سوراخ سوراخ بود و از بعضي هنوز خون تازه بيرون مي زد. بعد بولدوزر ها آمدن و كانال را با خاك پوشاندند.درست روي گردنم سر زني افتاده بود كه موهاي خرمايي بلندش دور صورتش پيچيده بود و چشمانش را مي پوشاند. پاهاي لاغر و سفيد مردي روي سينه ام افتاده بود و دهان باز يكي ديگر به شكمم چسبيده بود. من هم با كمر روي سينه مردي افتاده بودم كه استخوان هاي دنده اش خورد شده بود. اين آشفتگي خيلي طول نكشيد . شصت و پنج روز بعد گروهي سرباز و درجه دار آمدند و با عجله خاك ها را كنار زدند تا جاي ما را پيدا كنند.آنها كه دستمال هايي دور دهانشان بسته بودند ,همه را به سرعت پشت كاميون ها ريختند . شايد كسي آنجا را به سازماني لو داده بود و حالا بايد اثرش پاك ميشد.راه كه افتاديم سرباز ها داشتند گودال دراز و خالي را با تاير هاي كهنه پر ميكردند و رويش را با خاك مي پوشاندند. آن شب كه كاميون ها از جاده هاي كوهستاني مي گذشتند, بوي خوبي مي آمد چوپان شبگردي در دامنه ي كوه آتش روشن كرده بود , جلوتر رديف كندوهاي چوبي در دامنه ي ديگري زير نور مهتاب بودند. هوا پر از بوي گياهان وحشي و حشرات بود.
اگر پروانه آنجا بود تا صبح نمي خوابيديم . روي تختي كه ملافه هاي تميز داشته باشد,دراز مي كشيديم و به سوسك هاي شب تابي نگاه مي كرديم كه از پنجره ي باز توي اتاق مي آيند و خاموش روشن ميشوند.كمي بعد هوا ابري شد و باران گرفت . من روي بقيه بودم و استخوانهايم خيس شد.صيح وقتي شفق از پشت درختان نوك كوه بالا مي آمد به جايي كه منتظرمان بودند, رسيديم . كاميون از تپه اي پايين پيچيد و دشت در نور كمرنگ آسمان پيدا شد. دشت با سوراخ هاي بي شماري كه در آن كنده بودند, شبيه شانه عسل بود.
آفتاب كه بالا مي آمد , مرداني كه ماسك زده بودند آمدند و ما را داخل قبرها ريختند. از اينكه به ما دست بزنن نفرت داشتند , بيل هاي درازي داشتند و ما را هل مي دادند تا توي يك قبر بي افتيم. داخل قبر من دست ديگري را هم انداختند كه دور انگشتريش حلقه اي زنگ زده بود. دندان هاي مصنوعي مردي كه در كاميون كنارم بود , از دهانش بيرون افتاده بود . يكي از سرباز ها كه به سرعت مي گذشت با نوك پا آن را توي قبر من انداخت. دندان ها سياه شده بودند و رويشان خون خشك شده چسبسده بود. ناخن هاي دستي كه حلقه داشت كبود بود. كمي بعد استخوان دراز ساق پاي كس ديگري را هم پايين انداختند. وسط ساق براموگي كوچكي وجود داشت انگار آن را از وسط به هم چسبانده بودند. حتما قبلا پايش شكسته بوده, اما من هيچ .قت جايم نشكسته است.چون مادرم وسواس داشت ئ از بچگي مواظب بود بازي هاي خطرناك نكنم.
پيدا بود قبر ها را شتابزده كنده اند. ديوار قبر من كاملا كج در آمده بود و كف آن برآمدگي داشت.اگر زمين را دو سه بيل عميقتر كنده بودند ,حتما گورستان باستاني را كه فقط دووجب پايين تر بود كشف مي كردند. درست زير قبر من ,گور شاهزاده اي آشوري بود كه شمشير دراز مفرغي اش را با دو دست روي سينه اش گرفته بود و اگر آن را كمي بالا مي آورد نوك شمشير ميان دو استخوان لگنم فرو مي رفت.
مثل بار اولي كه دفن شدم ,روي قبرم كپه ي خاكي به اندازه ي قدم درست كردند و روي آن پلاكي با چند شماره ي سفيد فرو كردند.روز بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمين سبز شد . علف هاي وحشي بارها خشك شدند و فرو ريختند و دوباره سبز شدند.دوهزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ريشه هاي گياهان وحشي از ديواره ي قبر آويزان شده بودند و شاهزاده آشوري همچنان شمشيرش را دو دستي گرفته بود . يك روز باز هم عده اي با بيل هايشان آمدند و قبرها را باز كردند و ما را داخل كيسه هاي سفيد ريختند. روي هر كيسه شماره اي مي چسباندند.كيسه ها را بار كاميون زردي كردند و تا شب مي راندند.
ما بر گشتيم.هنوز در خاك دشمن بوديم ولي در دوردست ها آسمان ايران ديده مي شد. وقتي به مرز رسيديم هوا تاريك شده بود.در پاسگاهي كه داخل خاك ايران بود ,چند كاميون بزرگ زير نور افكن هاي بلند منتظرمان بودند.اگر پدر و مادر يا پروانه مي دانستند, برگشته ام حتما آنجا منتظرم بودند. اما هيچ كس نبود. مثل چهار شنبه سوري سالي بود كه از دو روز پيش براي آتش بازي چوب جمع مي كرديم,اما عصر باران گرفت و چوب ها خيس شدند. همه به خانه هايشان برگشتند و هيچ كس نماند.
ما را داخل كاميون ها چيدند و به فرودگاه بردند . آنجا مرا با همه ي بار اضافه اي كه از استخوان هاي بيگانه داشتم سوار هواپيما كردند و پرواز كرديم.وقتي در تهران به زمين نشستيم هوا ابري بود. آنها ما را داخل يكي از انبار هاي بزرگ فرود گاه مهر آباد بردند. همان جايي كه وقتي ديپلم گرفتم بمباران شد. آنها در بزرگ انبار را بستند و ما را از كيسه هاي شماره دار , بيرون آوردند . كف انبار پر از تابوت هاي يك شكل بود و ما را به دقت داخل تابوت ها مي چيدند . بعضي ها دورتر ايستاده بودند و گريه مي كردند . وقتي كارشان تمام شد, روي هر تابوت پرچم بزرگي انداختند و جلوي آن يك عكس چسباندند . روي تابوت من عكس جواني را چسبانده بودند كه سبيل هاي نازك داشت. من در عمرم هيچ وقت سبيل نداشتم , پيدا بود كه جايي در خاك دشمن شماره ي من اشتباه شده است.
سربازهايي كه لباس هايشان گشاد نبود و واكش هاي سرخ از شانه اشان آويزان بود,تابوت ها را يكي يكي بلند كردند و در محوطه باز و بزرگ بيرون چيدند. جمعيت زيادي اطراف محوطه جمع شده بود. خيلي هايشان گريه مي كردند و بعضي ها عكس قاب گرفته ي جواني را سر دست شان بلند كرده بودند . پدر و مادرم بين آنها نبودند . اثري هم از پروانه نبود .اگر چهره اي داشتم , شايد كسي پيدا مي شد كه مرا بشناسد. فيلم بردارهاي زيادي داخل محوطه كه سرباز ها آن را محاصره كرده بودند , مي آمدند و از همه چيز فيلم مي گرفتند . كسي هم پشت تابوت ها بر جايگاه بلندي ايستاده بود و براي مردم سخنراني مي كرد.
وسط جمعيت يك چهره ي آشنا بود.عكس جواني بود كه موهاي خرمايي داشت و لبخند زده بود. عكس خودم بود . پيرزني كه روسري قهوه اي داشت آن را بالاي سرش گرفته بود.مادرم بود. خودش بود. خيلي پير شده بود.پدر نبود.آنها وقتي دور ميدان آزادي برايم دست تكان مي دادند با هم بودند . مادر كوچك شده بود . حتما پدر مرده بود ,اگر نه نمي گذاشت مادر تنها بيايد.
بعد از انكه سخنراني و فيلم براداي تمام شده ,هر عكس را سوار استيشن كردند و از محوطه بيرون رفتند. وقتي دور ميدان آزادي مي چرخيديم , مردم گاهي كنار باغچه ها مي ايستادند و به رديف ماشين هاي استيشن نگاه مي كردند . مرا به خانه اي قديمي بردند كه حياط و حوض داشت . آنجا تختي از قبل برايم آماده كرده بودند و اطرافش آنقدر گلدان شمعداني چيده بودند كه زنبور ها را گيج مي كرد. تا شب عده اي ما آمدند , پيشاني شان را به تابوت مي چسباندند , گريه مي كردند و مي رفتند . تمام مدت فقط پيرزني مانده بود . بيني بزرگ پيرزن از گريه سرخ شده بود. بي شباهت به مادرم وقتي گريه مي كرد , نبود . شايد هم همه ي آدمها وقتي گريه مي كنند شبيه هم مي شوند. هر پنج دقيقه يكبار بلند مي شد و گوشه اي از تابوتم را مي بوسيد.اما هر بار مي خواست در تابوت را باز كند چند نفر مي گرفتندش و دوباره روي صندلي چرمي سياه مي نشاندند.
صبح روز بعد تابوت مرا داخل همان استيشن گذاشتند و بالاي تپه زيبايي خارج شهر بردند . اطراف تپه پر از درخت هاي قديمي بود آنجا چند قبر بزرگ و با شكوه براي ما كنده بودند . وقتي مي خواستند مرا سر جايم بگذارند در تابوت را باز كردند . هنوز هم چند نفر پيرزن را گرفته بودند اما احتياجي نبود , او اصلا تكان نمي خورد. به حلقه ي زنگ زده اي كه دور استخوان انگشت آن دست ديگر بود , خيره نگاه ميكرد. او حتي گريه هم نمي كرد.
آنها مرا به دقت دفن كردند, سنگ سياه زيبايي هم قد خودم بود, رئي قبر گذاشتند و بالاي آن عكس جوان سبيل نازك را نصب كردند. پيرزن هنوز به سنگ خيره مانده بود. برايش صندلي اي گذاشته بودند كه بنشيند,حتما روماتيسم داشت. مثل روز قبل عده ي زيادي جمع شده بودند و فيلم بردار ها از همه چيز فيلم مي گرفتند. آنجا هم سكويي گذاشته بودند و كسي سخنراني مي كرد. هوا ابري بود وفلاش دوربين ها مثل برق در آسمان مي درخشيد. بعد همه رفتند و پيرزن را هم با خودشان بردند .
از اين بالا تهران تا دوردست ها پيداست.آن قدر دور است كه نميتوانم خانه ي پروانه را پيدا كنم . نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش تمرين مي كردم شايد هنوز جايي در بايگاني هاي عراق باشد. شيشه ي عطر هم حتما با زباله ها دفن شده است.اگر پروانه يك روز براي هوا خوري اين اطراف بيايد , مي فهمم هنوز از همان ر ژ مسي براق ميزند يا نه.
فصل خوبي ست.هوا گاهي آفتابي مي شود و گاهي باران مي گيرد. در آسمان تكه ابر بزرگي ست كه بالاي آن صورتي شده است. پروانه اي نارنجي روي علف هايي كه گل زرد دارند نشسته است. حالا بلند مي شود و به طرف درخت هاي قديمي مي رود.
نویسنده : علیرضا محمودی ایران مهر
Tuesday, November 22, 2005
دلتنگی
Tuesday, October 25, 2005
علي
سبحانه و تعالي
امشب دل مومنين هوايي است امشب همه لحظه ها خدايي است
امشب نفس دل تو هاتف
همچون نفس مرغ قفس وقت رهايي است
شبی چنين طناز – پر از هزاران راز، غريب و گرد آلود، دلم مسافر بود.
به گوشه خلوت ، تنهايي همدمم بود و ثقل دوری و غربت.
دلم تحمل کرد، دمی تامل کرد و يک بهار معنا زحنجره گل کرد:
کای يار، ای دور ازمن، ببين که غربت يک عمر با من است امشب.
با يادت دمسازم و دلم بی قرار و توسن است امشب.
دمادم آتش هجران اگر چه مي بارد، ولی چه غم ما را ؟
که عاشقيم و مجازات عشق سنگين است. هماره ياد تو بودن، جرم ما اينست.عشق و ياد يار آری يک سراب ، بوی وصل اودروغي ناب ناب . لحظه ها هم بوی رفتن مي دهند ،
يا نمايش از شکستن مي دهند و مرا اين بس که به ياد تو زنده ام
و بسوی تو ساری و رونده .
امشب دل مومنين هوايي است امشب همه لحظه ها خدايي است
امشب نفس دل تو هاتف
همچون نفس مرغ قفس وقت رهايي است
شبی چنين طناز – پر از هزاران راز، غريب و گرد آلود، دلم مسافر بود.
به گوشه خلوت ، تنهايي همدمم بود و ثقل دوری و غربت.
دلم تحمل کرد، دمی تامل کرد و يک بهار معنا زحنجره گل کرد:
کای يار، ای دور ازمن، ببين که غربت يک عمر با من است امشب.
با يادت دمسازم و دلم بی قرار و توسن است امشب.
دمادم آتش هجران اگر چه مي بارد، ولی چه غم ما را ؟
که عاشقيم و مجازات عشق سنگين است. هماره ياد تو بودن، جرم ما اينست.عشق و ياد يار آری يک سراب ، بوی وصل اودروغي ناب ناب . لحظه ها هم بوی رفتن مي دهند ،
يا نمايش از شکستن مي دهند و مرا اين بس که به ياد تو زنده ام
و بسوی تو ساری و رونده .
Monday, September 12, 2005
زنجير عشق

بازم به نام عشق
يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه
زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.
او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:
" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."
زن گفت: " من از سن لوئيز ميام, و فقط از اینجا رد می شدم.
بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود."
وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد
که بره, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت:
" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر
هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی
که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸
ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. .
او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸
درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت.
اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو می خوند:
" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر
هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی
که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.
در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.
وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
" همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!"
Friday, August 26, 2005
داستان ليلي

.. به نام او ..
خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ...
آرام دل

به نام بيقرار
ای آرام دل بی قرارم
در هجرانت چشم هايم باران عشق می بارند
می بارند و می بارند
تا اين سوی ناچيزی هم که مانده است را هم از دست بدهند
و در سياهی دنيای خود جز نقش روی ماه تو در عالم خيال تصور نکنند
تو کجايی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارد و من که در
غم عشقت می سوزم از حريم حرم پاک اين دل که آشيانه عشق توست
پاسبانی ميکنم تا در آن جز انديشه عشق پاکت هيچ جای نگيرد
سينه تنگم مالا مال اندوهی تلخ است
در ميان سينه ام سوزشی احساس ميکنم
گويی اين دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم می رسد
وتنم را از عشق می سوزاند
سراپا همچون ديوانه ای گم کرده ره به دنبال درهای عشق می گردم
تو می دانی اين درهای فنا شدن کجاست؟
می خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم...
دل من خدای مهربانی های توست
کاش باز هم بتوانم تو را ببینم...
Wednesday, August 17, 2005
علي؟

به نام علي
دوباره ولوله افتاده در ولايت دل!
دوباره مي چكد از خامه ام حكايت دل
ولايت د ل، از اين شورباز، آباد است
به لـــــــطف حضرت معشوق، رازآباد است
دميده صبحگه دولت دلم امشب
ببين به مرتبه ي عشق نائلم امشب
سپرده ام دل خود را به د لبري كه مپرس
گرفته دست مرا ذره پَروري كه مپرس
به عشق اوست كه اين گونه مي سُرايم مست
به عشق اوست كه دست مراگرفته به دست
به عشق اوست كه بي تاب در تب و تابم
به عشق اوست كه امشب نمي برد خوابم
به عشق اوست كه بيگانه از خودم امشب
به عشق اوست كه ديوانه تر شدم امشب!
به عشق اوست كه حيران شَطـَح و طاماتم
به عشق اوست كه محو تجـلي ذاتم
به عشق اوست كه سامان نمي پذيرم من
به عشق اوست كه در دام دل اسيرم من
به عشق اوست كه انديشه را رها كردم
حساب خويشتن از ديگران جدا كردم
حذر نميكنم از عشق و رندي و مستي
جز اين سه چيست مگر دستمايه ي هستي؟؟؟؟؟
گـــــــذشته كار من از احتياط و ترسيدن
«منم كه شـُهره ي شـَهرم به عشق ورزيدن»
گذشته ام از انديشه ي جَحيم و بهشت
«نگارمن كه به مكتب نرفت وخط ننوشت»!!!
اگرچه قاصرم از شرح حُسن دلجويت
اگرچه تاب ز من بُرده تابش رويت
اگرچه نام تو در مثنوي نمي گـُنجد
نـَـنمي ز ِ جام تو در مثنوي نمي گنجد
حديث حُسن تو را بس نمي كنم اي دوست
تورا مقايسه با كـــــــس نمي كنم اي دوست
حديث حسن تو در سينه ام نهان تا چند؟؟؟
حديث مستي ديرينه ام نهان تا چند؟؟؟
به نام حضرت تو مُهر اين سكوت شكست
به نام «حضرت تو» مُهر اين سكوت شكست
علي است آنكه مرا اين پـياله داده به دست
هو يا علي
حيدر مدد
Thursday, July 21, 2005
گل نیلوفر
به نام نیلوفر
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهاییم رویید ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازشی در غمی خاکستر گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در انبوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی را از دست دادم .
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین که انتظار سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهاییم رویید ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازشی در غمی خاکستر گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در انبوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی را از دست دادم .
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین که انتظار سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...
Thursday, July 14, 2005
زندگی یا عشق !!!!!

به نام خدا
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
Sunday, April 24, 2005
چشم گریان

به نام آشنا
تقديم به نام اشنايی که جز يادش نتوان دگری در سر نهاد
يك چشم من از غم دلدار گريست
چشم دگرم حسود بود ونگريست
چون روز وصال امد اورا بستم
گفتم نگريستي نبايد نگريست
تا من بديدم روي تو
اي ماه وشمع روشنم
هر جا نشينم خرمم
هر كجا روم هر گلشنم
من افتاب انورم
خوش پرده هارا بردرم
من نوبهارم امدم
تا خارها را بر كنم
تو عشق زيباي مني
هم من توام هم تو مني
خشمين تويي راضي تويي
هم شادي وهمدرد وغم
لطف تو صادق مي شود
جان من عاشق مي شود
بر قهر سابق مي شود
چون روشنايي بر ظلم
گويم سخن را باز گو
مردي كه رمز اغاز گو
اين بي ملولي شرح كن
صد فصل دارد اين بيان
كان جا هوا اينجا منم
برو كه صاحب دولتي
جان حيات وعشرتي
رضوان وحور وجنتي
زيرا گرفتي دامنم
هم اب وهم سقا تويي
هم باغ وسرو سوسنم
يا حق
Subscribe to:
Posts (Atom)
من که حیران ز ملاقاتِ توأم چون خیالی ز خیالاتِ توام به مراعات کنی دلجویی وه که بیدل ز مراعاتِ تو...
-
به نام خدا دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان ش...
-
به نام آدم سلام دوستان عزیز..... بنیامین رو که همه میشناسین.... متن ترانه آدم آهنی شو اینجا میارم.... واقعا قشنگ بیان کرده من نمیدونم شاع...
-
سلام دوستای خوبم.... بعد از مدتها اومدم... ... .... ..... آن صبح سرد سوم دي 1360 , فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظه ي طلوع صورتي شده بو...
